دستانمان گره شده بود...آرام و بی اینکه کلامی بگوئیم...بسوی قطار سرنوشت گام بر میداشتیم...
من غمگین و مضطرب...و تو خوشحال و سرکش...با هر گامی که من بر میداشتم قلبم کند تر میزد...
اما تو گامهایت را استوار بر میداشتی و خوشحال بودی...تمامی مسافران در حال سوار شدن بودند...
و من میترسیدم دستت را رها کنم...تو با لبخندی که با شوق تو ام بود گفتی...عزیزم وقت خداحافظی
رسیده...منو چند باری بوسید...و سپس گفت مواظب خودت باش...میخواست دستش را از دستم رها کند
اما من دلهره داشتم...چشمانم پر از اشک و...در دلم اشوبی بر پا بود...آرام دستش را رها کردم...
اما سر انگشتانش را میان انگشتانم گرفتم...دوباره گفت حتما باهات تماس میگیرم...انگشتانش را رها کرد...
و قلبم از تنم رها شد...پاهایم سست شده بود...با هر قدمی که از من دور میشد...قلبم ضربان را فراموش میکرد...
گویی قلبم را با خودش برده بود...دربهای قطار را بستند...پلکهایم بسته شد...صدای نعره بوق قطار
بلند شد...صدای نعره قلبم هم بلند شد...فقط فریاد میزدم...و او فقط برایم دست تکان میداد...
قطار براه افتاد...با هر بوق قلبم از جا کنده میشد...او خوشحال و سر مست دست تکان میداد...
و من عرق سرد تنم را خیس کرده بود...دستانم توان حرکت نداشتند...پاهایم توان ایستادگی نداشتند
و دنیا به چشمم سیاه شد...و در بیمارستان؟؟؟؟؟
این بیمار باید پیوند قلب شود....

|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
|
دو شنبه 24 بهمن 1390 ساعت 3:33 بعد از ظهر |
بازدید : 378 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( نظرات )
|
وقتی غروب میشود...
دلتنگ میشوم...برایت آرام دعا میکنم...
گرد و غبارتنت را با اشک چشمهایم میشویم...
و از تبسمی که قرار است برویم بگشایی میگریم...
اما تو ...دلت را جای دیگری جای گذاشته ای...
و من خسته از بیتابی قلبم...آرام آرام و بی صدا...نجوایت میکنم...
عشق من بر گرد...هنوز در انتظار آمدنت هستم...
مگر یادت نیست اولین دیدار...قلبم را به تو دادم...

|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
|
یک شنبه 23 بهمن 1390 ساعت 9:49 بعد از ظهر |
بازدید : 353 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( نظرات )
|
نـگـاهـت که بند میشود در نگاهم...
نفسم بند میشود در نفست...
بغض سکوتم میشکند...
فریاد میزنم...
اشکهایم را فریاد میزنم...
در نگاهت...
تو همانی...
که قلبم به عشق تو میتپد...
و میتابد افکارم ...
در چشمان عاشقت...

|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
|
یک شنبه 23 بهمن 1390 ساعت 9:29 بعد از ظهر |
بازدید : 284 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( نظرات )
|
دوباره آمدی ...رو در روی من بنشستی...در برابرم چون عبادتگاه سجده کردی ...طواف کردی گرداگردم...و من مثل همیشه بشکستم...پیمانم...غرورم...و ترنم قلبم را...

|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
|
یک شنبه 23 بهمن 1390 ساعت 9:9 بعد از ظهر |
بازدید : 285 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( نظرات )
|
اولین دیدارمان یادت هست...میخواستی دستم را بگیری...و من هی میمردم و زنده میشدم...و تو میخندیدی...و من اشکهایم تمومی نداشت...

|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3