دلنوشته های همسفر عشق
ای نگاه عاشق نگاهم کن
سه شنبه 23 اسفند 1398 ساعت 1:0 قبل از ظهر | بازدید : 105 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

 

 

نیمه شب بود

تمامی دلشکستگان در خواب بودند

و من در رویاها بدنبال شقایقی میگردم

که روز عشق نظاره گر رابطه ما بود

میخواهم نگاهم را به جنگل عشق بدوزم

میخواهم چشمهایم را به قاصدکی دهم

تا برایت اشکهایم را برساند

ای نگاه عاشق

نگاهم کن

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


رقص قاصدکها
یک شنبه 21 اسفند 1398 ساعت 10:53 بعد از ظهر | بازدید : 93 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

 

گروه اینترنتی ایران سان

 

آه عشق من چه زيبا معنا ميكني... تمام گفته هايم را...خواسته هايم را...نگاه مهتاب رادر انتهای عشق من...زیبا خاطراتت را برای خودم ...  تعریف میکنم...و با قلبم رقص قاصدکها را به رخ شقایقها خواهم کشاند...

برچسب‌ها: رقص قاصدکها ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شبهای دلتنگی
یک شنبه 21 اسفند 1398 ساعت 10:43 بعد از ظهر | بازدید : 110 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

 

نمیدانم چرا امشب خوابم نمیبرد

امشب قرار نیست خواب مرا ببرد

ما تقسیم کرده ایم

یک شب خواب مرا ببرد

یک شب من خواب را ببرم

آخه من روزها میخوابم

شبهای دلتنگی را با خواب بازی میکنم

برچسب‌ها: شبهای دلتنگی ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دیگر تنها نیستم
یک شنبه 21 اسفند 1398 ساعت 10:28 بعد از ظهر | بازدید : 122 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

دیگر تـنها نیستم...دارم نفسهایم را تقسیم میکنم

دیگر دلتنگیهایم را در کوزه مادر بزرگ جای داده ام تا در زیر زمین چال کنم

مدتیست دیگر دزدکی اشک نمیریزم

مدتیست دیگر هوای من دو نفره شده

مدتیست میخواهم زندگی کنم

میخواهم با تو در خودم زندگی کنم

برچسب‌ها: دیگر تنها نیستم ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دلم میلرزید
یک شنبه 21 اسفند 1398 ساعت 10:16 بعد از ظهر | بازدید : 88 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

صورتش در عین زیبایی غمی آشکار داشت که هر بار نگاهش میکردم دلم می لرزید !

نمیدانم چرا... عشق با این همه زیبایی چگونه برای من دروغ محض بود
کدام روی عشق در سرنوشت من ظاهر شده

که من بیزار از ثانیه های دلتنگی بسر میبرم

از کدام روزنه نشکفته گل سرخ ...به عشق مینگرم...که اینچنین معادله ای لاینحل دارم

تا کجا باید دوید...در کجا باید نشست...


برچسب‌ها: دلم میلرزید ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نسیم هوایت
یک شنبه 21 اسفند 1398 ساعت 9:42 بعد از ظهر | بازدید : 123 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

 

 

 

سیگاری روشن میکنم...تا آتش درونم را خاموش کنم

قلمی خواهم شد...تا غم دلتنگیهایم را تخلیه کنم...

شیشه ای خواهم شکست...تا شکست عشقی را نبینم

پیاله ای خواهم نوشید...تا قدح چشمانت نشوم

میخواهم پرستوئی سبک بال شوم...در نسیم هوایت کوچ کنم

میخواهم رودی باشم...که پاهایت را میشوید و دلتنگیهایت را با خود میبرد...

تو یگانه عشق منی...تو تنها معشوق و معبود منی

میخواهم نماز عشق را در کوی عشق تو بگذارم

چادری میسازم...برای خاطراتت

چمدانی دارم برای بیقراریهایم

و من همچنان میرانم شتر خیالم را

 

برچسب‌ها: نسیم هوایت ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


خیال عشق
یک شنبه 21 اسفند 1398 ساعت 6:29 بعد از ظهر | بازدید : 98 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

میخواهم تا بیكران خیال باعشقت سفر کنم... به دنبال واژه ای هستم...که نگاهت را به میهمانی چشمهایم دعوت کنم...و تو همچنان در اسارت...پرندگانی مهاجر هستی...که زنجیر نگاهشان در دستهایت گره خورده است...

برچسب‌ها: خیال عشق ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


آرامش تو اوج آرزوهای من است
21 اسفند 1398 ساعت 1:58 قبل از ظهر | بازدید : 117 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

 بذار با تو نجوا کنم. و بدون آنکه سکوت ثانیه ها را بشکنم رو شونه های مهربان تو گریه کنم.

از راه که رسیدی نگاهت غریب بود، و من با غربت نگاه تو همسفر شدم.

کمکم کردی که از کویر هرچه بی مهری بگذرم و به آب روشن چشمه ی چشمان مهربونت برسم.

«چشم های نازنین تو»... که حیات در آنها خلاصه می شه ...

و زندگی معنا می گیره ... و «عشق» می شکفه ... و شور لبریز می گرده ... و شوق پرواز می کنه ...

«چشم های آسمانی تو» ... که پیوسته پر ازبرق امیده ...

نگام که می کنی، تمام وجودم آتیش می گیره ...

چشم در چشمان عکس نازنینت هم که می کنم سوزش قلبم رو حس می کنم ...

اما ... دلم نمیآد از آرامش توی نگاهت چشم بردارم ...

تو که نمی دونی !...

دیگه عادت کرده ام روز رو با طلوع خورشید چشم های زیبای تو آغاز کنم ...

پس نبند!... چشم هات رو باز کن ... می خوام از دریچه ی نگاه تو به جهان نگاه کنم ...

می خوام هرچه خوبیه تو چشمان پاک تو ببینم ...

می خوام نگاه مهربونت رو یک عمر با آرامش دستان آسمانیت همراه داشته باشم ...

می خوام بدونی که چقدر دیوونه ی نگاه های مردونه و جذابت هستم ...

مسافر غریب نیمه راه زندگی ام، دیگه برام غریبه نیست!...

و مهر تو که نمی دونم از کجا راه خانه ی دلم رو پیدا کرده بود هر روز گوشه ی دیگه ای از این خانه رو به نامت می کنه ...

تو نمی دونی که چقدر دلم برای حس نگاه های مهربونت تنگ شده ...

حالا که من نشسته ام و برای تو می نویسم ، با تمام وجود آرزو می کنم سایه ی یک خواب عمیق روی چشمان مهربونت افتاده باشه.

تو آروم بخواب نازنینم ... آرامش تو اوج آرزوهای من است ...

تو نمی دانی ...

اما من ... هنوز هم به یادت عشق می کارم و بی تو زرد و بیمارم

بیا فرصت بده باید همیشه دوستت بدارم .

 

چی بگم

.... .... .... ....

.... .... .... .... ....

.... .... .... .... .... ....

.... .... .... .... .... .... ....

.... .... .... .... .... .... .... ....

 

کی به غیر از تو می دونه این نقطه ها چقدر حرف توشونه .... 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای عشقم
21 اسفند 1398 ساعت 1:52 قبل از ظهر | بازدید : 137 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

 و تو لبخند می زنی... اونچنان ناب که می خوام زمان رو نگه دارم...

لبخندی به وسعت تمام دلواپسی هام...

و به رنگ تمام آسمان چشم هام...

و به قدر تمام روزهایی که نبودی...

و به اندازه ی تمام دلتنگی من...

و به پاکی مهر...

و من، آروم می شم...

که همون یه لبخند برای تموم چشم انتظاریام کافیه ...

من آروم می شم، و تو همچنان لبخند می زنی...

که رسالتت رو خوب انجام داده ای... مثل همیشه...

وبعد که عزم رفتن می کنی... تمام غم دنیا جا می گیره توی همین دلی که بی قرار توئه...

تو بلند میشی ... و من دلم می گیره... به سوی در میری... بغض راه نفسم رو می بنده. . با هر گام تو حجم اشک توی چشمام بیشتر می شه. و تنها دلخوشم که یه عالمه نگاهت رو، و لبخند پاکت رو برای روز های بی قراریم ذخیره دارم...

و وقت،... وقت رفتنه... و من تاب نگاه ندارم...

اما چشم هام چنان در وجود نازنینت گره خورده که اجازه ی ندیدن به من نمی ده!...

و تو، از آن دور، برمی گردی...

و یک بار دیگه  عطر نگاهت رو روی دلم می پاشی ...

و لبخند آسمانیت رو هدیه ام می کنی و ...

و میری ...

و من اشک هام رو بدرقه ی رفتنت می کنم ، که زودتر برگردی ...

و چشم هام رو فرش راهت می کنم، روزی که بیایی...

چشم هام رو باز می کنم... تو نیستی... گونه های من خیسه... و عطر یاس پیچیده توی باورم...

باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای عشقم ...

و من، با تمام دلتنگی و دلواپسی و لحظه لحظه اشک هایم با ترانه ی صدای تو  به آرامش رسیدم...

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دلتنگ تو بودم عشقم
21 اسفند 1398 ساعت 1:48 قبل از ظهر | بازدید : 103 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات )

 عطر یاس پیچیده توی باورم...

اما... خبر از یاسمنی نیست!

باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای...

باز، آمده ای... با لبخندی زیبا... و نگاهی مهربون... و دست هایی آسمانی...

باز، آمده ای که چشم در چشم هات بدوزم و دیوونه شم...

آمده ای که توی دریای نگاهت غرق شم...

آمده ای که زیر سایبان دست هات آروم بگیرم...

آمده ای که لحظه ای بنشینی... و لبخندی بزنی... و نگاهی آسمانی به سر تا سر رویام بپاشی...

 و برگردی... و بری... و من بمونم و رویای لبخندت...

یادت هست بار آخری رو که اومدی؟...

که منِ دلتنگِ بی قرار رو چه زیبا به آرامش رسوندی...آرامشی از جنس آسمان!...

چشم هام رو که می بندم... باز هم تو می آیی... در می زنی و داخل می شوی... تو که می دونی برای ورود به خلوت من نیاز به در زدن نداری!... می آیی... مثل همیشه...

با همون لبخند آسمونی... و چشم هایی که نگاهم رو از هر چه در اینجا هست می گیره... تو می آیی. و کنارم می نشینی. و من چقدر دلتنگ آنم که تنهایی ام رو روی شونه های تو گریه کنم و دست های تو نوازش شونه ام بشه...
و چقدر بی قرار آنم که صدای آسمانیت تو گوشم بپیچه که میگی :

گونه هات از چی خیسه عشقم؟!

اشک چرا ریختی ؟!

راستشو بگو دلت چرا شکسته ؟!

و من حس تمام غربت غروب رو جمع کنم توی نگام، که بریزم تو چشم های تو... و تو...

اما حیف از چشمهای آسمونی تو که غم بنشینه توشون... حیف ازون نگاه مهربون که رنگ غروب بگیره...

نه... این کار رو نمی کنم... دیگه گریه هم نمی کنم... حیف از دست های پاک تو که با اشک های من خیس بشه... در همین یک کلام خلاصه ش میکنم :

«دلتنگ تو بودم عشقم..!»

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
نویسندگان
نظر سنجی

شما دلنوشته را با چه متنی دوست دارید

خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



دیگر موارد

آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 82
بازدید دیروز : 89
بازدید هفته : 557
بازدید ماه : 909
بازدید کل : 149736
تعداد مطالب : 279
تعداد نظرات : 27
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دلنوشته های روزبه جاوید و آدرس rozbeh89.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 82
:: باردید دیروز : 89
:: بازدید هفته : 557
:: بازدید ماه : 909
:: بازدید سال : 4587
:: بازدید کلی : 149736