ماه من...عشق شبانه من...چشمهایم باز هم در غربت تنهایی خود می بارند...بارشی که تمام وجودم را به سوی تو می کشاند... باز هم بی تابم... بی تاب تصویر نگاهت ...که مرا به آسمان ها می کشاند...ماه من...مهتاب رویاهای من... کاش نگاهت بود... که این دل بارانی ام را مرهمی باشد... آه که چقدر سخت است... لحظه های بی تو بودن را... با خیالت سر کردن... نمی دانی چقدر تو را می خواهم... دستانت را می خواهم ...تا گرمی تن خسته ام باشند...قلبت را میخواهم...که قلب خسته ام را تسکینی باشد... نمی دانم چرا نمی توانم... وجود داغ و سوزانم را با باران نگاهت تسلی بخشم... کاش در این باران... نگاهت بود تا مرا به عرش خدا برساند... کاش بارانی در اعماق قلبت ببارد... بارانی از جنس عشق... بارانی از جنس محبت... بارانی تا تنهایمان را جاوید سازد...ماه من همیشه در انتظار میمانم...چشمهایم رو به آسمان برای دیدن مهتاب بیقرار میماند...

|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
|
پنج شنبه 20 بهمن 1390 ساعت 8:21 بعد از ظهر |
بازدید : 339 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( نظرات )
|
گاهی می نشینم و از سر درد چند خطی می نویسم ...مینویسم و مینویسم... بعد مچاله اش میکنم دوباره مینویسم ... کاغذ بعدی و همینطور ... کوهی از کاغذ تل انبار میشود و من هنوز نتوانسته ام چیزی بنویسم که حرف دلم باشد ... لباس میپوشم و بیرون می روم... هوای سرد زمستان ...و آخر شب ...فقط بخاطر اینکه خاطره هایت تمام شده ... راه می روم و به رویاهایت پک میزنم و غرق در افکار روزهای گذشته ... من از خودم بیزارم .. بیزار ... بیزار ... دوست ندارم اینقدر مهربان باشم ... میخواهم طغیان کنم...مانند دریا...اما من جوی آبی بیش نیستم... و تازه زندگی من شروع میشود ...با یک حس سیل آسا...و من هجوم میبرم...به سینه سر کش خودم...و قلبم را ویران میکنم...همه چیز را نابود میکنم...و خودم از دور به حال خودم در خلوت شب میگریم...و همچنان به خاطراتت پک میزنم...کی تمام میشود این احساس لعنتی...رهایم کن...رهایم کن...مرا از پای در آوردی...

|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1