همیشه به دروغ میگفتی دوستت دارم...
همیشه منو به انتظار غروب آفتاب می کاشتی ...
همیشه گلهای رازقی رو به انتظار بارون میذاشتی...
همیشه خورشید رو خجالت زده میکردی...
و من همچنان دروغهاتو باور میکنم...
و کماکان ابرهای سیاه رو بخاطر پنهان کردن آفتاب سرزنش میکنم...
با توام عشقم...چترت رو کنار بذار...بذار بارون خیسمون کنه...
بذار اشکهام با قطرات بارون جاری بشه...
قدمهات رو آهسته بردار...نذار احساسم دگرگون بشه...
چه حس نابی دارم من...انگار انگشتات میخوان تمام جسمم رو تسخیر کنن....
اما نمیدونن تو مدتهاست من و قلب منو تسخیر کردی...
به همان پرستوهائی که همیشه منو به یاد تو و به آهنگی که با شنیدنش دزدکی اشک می ریختی...

میدونی کدوم آهنگ رو میگم...
“از لحظه ای که رفتی بارون داره میباره...
این دل دیگه توان رفتنتو نداره...
از لحظه ای که رفتی ستاره سرنگونه، آینه عزا گرفته، دلت ترانه خونه...
از لحظه ای که رفتی دنیا رو شونه هامه...
اندوه رفتن تو هر ثانیه باهامه..."
نذار عشقم...نذار امید و آرزوهامونو ازمون بدزدن..
همیشه عاشقت می مونم...اینو بدون که برای همیشه توی قلب من جا داری...
حالا تو باز هم به دروغ بگو: " من هم همینطور..! "
من هم مثل همیشه باور میکنم.....

|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
|
جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 2:41 قبل از ظهر |
بازدید : 333 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( نظرات )
|
شب است و همه جا تاریک...و من قدم در این تاریکی شب گذاشته ام...امشب میخواهم تا نهایت تاریکی شب پیش بروم....میخواهم عمق تنهایی شب را حس کنم...
خودم را در میان ظلمت شب گم میکنم...شاید اینگونه بتوانم از شهر تاریک دلت نیز خودم را گم کنم...
میروم ...میروم تا خیالت را راحت کنم...میروم تا دیگر هیچ وقت هیچ جا نباشم...
میروم تا دیگر مجبور نباشی نفسهایت را دزدانه ببلعی...
راحت زندگی کن عشقم...آرام باش...میدانم که عشق بیحاصلم برای تو بجز اشک و دلتنگی چیز دیگری به همراه نداشت...
حال اینک من، اینجا و بدون تو... تنهای تنها...با واژه هایی که در در مدح عشقت ناتمام مانده اند...در این جاده ظلمانی ...سوار بر کجاوه خیال... رهسپار دشت عشق و جنونم....
آه....! ای ساربان! آهسته ران... که آرام جانم میرود...


|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
|
جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 1:54 قبل از ظهر |
بازدید : 1228 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( نظرات )
|
تو را در آغوش میگیرم....
میخواهم گرمای تنت را احساس کنم...
چشمهای زیبایت را خیره نکن...
چشمهایت را ببند....میخواهم تو را بیشتر ببینم....
لبهایم را باز نگاه میدارم...میخواهم هُرم نفسهایم را حس کنی....
بگذار لبهای معصومت در اسارت لبانم بمانند...
میخواهم لذت لعل لبانت را بچشم...چه زیبا نفسهایت به شماره افتاده اند...
بیا... کمی دور شده ای...بیا باز هم نزدیک تر...میخواهم اوج مستی تو را بربایم...
ای زیبا ترین هم پیمان عاشقی من...
بیا میخواهم احساسم را برایت باز گو کنم...همان احساسی که فقط در اختیار توست...
هنوز لذت بوسه هایت را در چاشنی وجودم مزه مزه میکنم...می بلعم...
میدانم بوسه هایت هنوز بکر و دست نخورده اند...بیا و عطش مرا سیراب کن...
بگذار دستانم را برروی قلبت بگذارم...بگذار ضربان قلب بیتابت را حس کنم...
میخواهم باور کنم که هنوز جان دارم...میخواهم اشک گونه هایت را لمس کنم...
میخواهم باور کنم هنوز قلبت در اسارت قلب من است...
بیا با اشکهایت تمامی احساسم را بوسه باران کن...
ابر دلم بارانیست...شکوفه ای در گلدان...منتظر قطره ای باران...
بیا تا من نیز احساسات تو را بوسه باران کنم...
که شاید قطره ای باران...بر شکوفه گلدان...نوید زندگی دوباره ای باشد...


|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5