دلنوشته های همسفر عشق
مژگان من
چهارشنبه 17 اسفند 1390 ساعت 14:24 | بازدید : 158 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 زمستان لباس سفیدش را دارد جمع میکند...میخواهد برود به دیار خودش...و من هم دارم لباسهایم را جمع میکنم...در انتظار مژگان هستم...بهاری سبز در راه است...و مژگان من در راه...میخواهم بروم به دیار عشقم...میخواهم خانه ام را در قلبش بنا کنم...میخواهم بنا کنم هر چه آرزوهای نداشته را...دلم بیقراری میکند...مژگان من کی می آید...  مرا ببرد به سرزمین شقایقها...برویم من و مژکان عاشقی کنیم... 
سلام بر عشق...سلام بر تو ...ای قبله گاه آمالم...سلام بر تو ای پری آسمانی...دارم صدای گامهایش را میشنوم...چه نوازش میدهد وجودم را...چه خرامان نزدیک میشود...وای چه حالی دارم من...بهار قشنگ صدای پا هایش را می شنوم ...و می بینم تمام نقاشی های نکرده اش را...

صدای پاهایش نزدیک و نزدیکتر میشود...صدای قلبم با گامهایش همنواز شده است...چه صدای آرامبخشی...مژگان من نزدیک میشود...

ولی چرا نمیرسد مژگان ...فقط صدای گامهایش را میشنوم ...که نزدیک میشود... اما چرا هیچگاه نمیرسد...بهار هم دارد رختش را جمع میکند...

تابستان نزدیک است... مژگان من هنوز نرسیده...فقط صدای قدمهایش

مرا آرام میکند...و من در انتظار بهاری دیگر... 

Image By Fotos.Blogfa.Com


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


می توانید دیدگاه خود را بنویسید


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 2
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 13
:: بازدید ماه : 92
:: بازدید سال : 92
:: بازدید کلی : 92
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران