سلام دوستان گرامی
چندی قبل مطلبی نوشتم در مورد خانمی به نام مونیکا
که عاشق شخصی بنام جواد شده و این مونیکای ما
از شهرستان به تهران نقل مکان میکنه تا نزدیک عشقش باشه...در مطلب قبل از گفته های این دختر
ساده دل نوشتم که ایشان یک بار به عشق این آقا
و بی توجهی ایشان کارش به بیمارستان کشید
مدتی از حال و هوای این دختر عاشق خبری نداشتم
تا دیشب خانمی به من زنگ زد...که نامش پری بود
اون اظهار داشت که خواهر مونیکا هستش
جویای حال دخترک شدم...اما؟؟؟؟؟
آن دختر با صدای لرزان و با هق هق گریه گفت که از سر بی توجهی جواد مونیکا 100 تا قرص خورده که به
اصطلاح خودمون اقدام به خودکشی کرده و الان هم در
بیمارستانی ایشان بستری هستش و در حال کما هست...کلی بغض گلویم را فشرد...ندانستم چه بگویم
فقط گفتم متاسفم...
من نمیدونم چرا این آقایان کاری میکنند که دخترها بهشانوابسته میشن و بعد بیخیال میرن سراغ شخص
دیگه...و چرا این دخترها اینقدر خودشونو وابسته میکنند
بدون اینکه بدونند طرف مقابل هدفش چیه
من نمیدونم چی بگم...اما هر کی دوست داشت
از وضعیت این خانم با خبر بشه به من اطلاع بده
تا آدرس بیمارستان رو بهش بدم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
ساعت |
بازدید : 788 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
محبوبه شبم بیا چشمهایم بدنبال کدام محبوبه شبی سرگردان مانده اند ...پیدایش نمی کنم ...انگار در همین حوالی بود.... همین نزدیکی ها در کنار آن .کلبه ...شاخه های خشک درخت انار...و کلاغهای سیاه شاهد بودند...شالی بر سر داشت...اندام قلمیش خوب یادم هست... چشمهایش گوئی ساختگی بود...نگاهش مستم میکرد....گذرم که به آن حوالی می افتاد...از دور صداي دلنشینش را می شنیدم ... که من را می کشید سوي خود.طلسمم می کرد .... به خود که می آمدم آنجا بودم... در کنارهمان کلبه...صدای آوازش عاشقترم میکرد...همیشه تنها بود...درست مثل من ......آوازش همیشه از دل بود و برای دل... شکایتی نداشت از هیچ کس و هیچ جا... و این چه غریب می نمود براي من... که از همه کس و همه جا دلگیر بودم .... امروز آمدم با این قصد که بپرسم او کیست... از کجا آمده؟ اینجا چه می کند... نمی دانم پیدایش نمی کنم جایی همین حوالی بود .... در کنار آن سرو بلند...میان شاخه های گیلاس...بویش را حس میکنم...صدایش را میشنوم... اما چرا او را نمیبینم...صدایش میکنم...محبوبه...محبوبه شب...محبوبه شبم بیااااااا...اما ........ دوباره غمگین باز گشتم تا با یادش زندگی کنم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0