دلنوشته های همسفر عشق
ابر عاشق
چهارشنبه 24 اسفند 1390 ساعت 12:06 | بازدید : 289 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

ابری آرام و سبک بال بودم

که در آسمان عشق زندگی میکردم

همیشه نظاره گر عشاق بودم

سایه بودم و باران برای تن خسته شان

از عشق بازیشان لذت میبردم

و از دلدادگیشان آرام میگرفتم

و من تک و تنها در آسمان عشق در حرکت بودم

میگشتم و میگشتم...تا دو دلداده را بیابم

و تن عاشقشان را غرق شادی کنم

شیره جانم را برای تن ما لا مال از عشقشان باران کنم

زندگی میکردم با عشاق

و چه اشعاری را با من برای عشقشان میسرودند

تا اینکه روزی....

مجنون از جور لیلی...سنگی بسویم پرتاب کرد

تن نازک مرا زخم کرد

هر چه کردم نتوانستم ایستادگی کنم

از آسمان سرنگون شدم

و سقوطی با درد و رنج همراهم بود

زمین خوردم...تکه های تنم روی زمین پخش شده بود

و عشاق بی وفا...تنم را لگد کوب میکردند

عاقبت تنم آب شد و من محو و نیست شدم

اینک دیر بازیست که راهی میجویم بسوی رودخانه

تا تن خسته ام را روان کنم...و دوباره پرواز کنم

بسوی آسمان...دلم برای عشاق بیقراری میکند

اشکهایم تن خسته شان را میجوید

میخواهم دوباره ابر باشم

میخواهم ببارم بر تن عشاق

 

 

گردبادهای بسیار بزرگ و خطرناک


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
نویسندگان
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 5
:: بازدید هفته : 31
:: بازدید ماه : 501
:: بازدید سال : 1042
:: بازدید کلی : 1042

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید