دلنوشته های همسفر عشق
جنگل عشق
شنبه 22 بهمن 1390 ساعت 21:12 | بازدید : 353 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

با هم بودیم...در جنگل چشمانت...آفتاب داشت جایش را به مهتاب میداد...تو برایم میرقصیدی...و من غافل از هر چه غم...مست نگاهت بودم...ابرها با تو همنوازی میکردند...میرقصیدند و میچرخیدند...و تو چشمهایت را از نگاهم جدا نمیکردی...مهتاب نظاره گر بود ...و ستاره ها چه آشوبی به پا کرده بودند...همه ستاره ها در آسمان بودند...همه شان خبر دار شده بودند...آخر ...رقص تو برای من بود...رقص عشق...قاصدکها در اطراف ما میچرخیدند...شقایقها با هر وزش نسیم تن خود را به هم میمالیدند...چه با هم عاشقی میکردند...و تنها ماه در آسمان نظاره گر بود...کسی به ماه توجهی نداشت...کسی دلش برایش تنگ نمیشد...ماه بیخیال از همه بی مهری ها...آسمان را برایمان روشن میکرد... ابرها در افق به رنگ نارنجی و بنفش در آمده بودند... و تو سرمست و خوشحال بودی و ...

صدای رعد و برق مرا از خواب بیدار کرد...

آه..باز هم رویا....باز هم خواب...

لعنت به این رویاهای نیمه تمام...

پ.ن:به جون هر دوتامون ازت دلخورم...خدا میدونه ازت دلخورم...و مثل همیشه تشنه نگاه عاشقت میمانم...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


می توانید دیدگاه خود را بنویسید


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 11
:: بازدید ماه : 90
:: بازدید سال : 90
:: بازدید کلی : 90
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران