دلنوشته های همسفر عشق
دیگه فریاد نزن
پنج‌شنبه 11 اسفند 1390 ساعت 23:03 | بازدید : 170 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

برایم جائی پیدا کن...میخواهم فریاد قلبم را به شبهای تاریک برسانم...در کدامین جنگل احساس...بغضم را فریاد کنم... زیر کدامین آسمان بیقراری... کجا باید صدا سرداد...فریادی میکشم از اعماق دلتنگیم...فریاد و فریادها...اما چرا فریاد رسی نیست...سیاه پوشی نزدیک میشود...گوئی فریادم را شنیده است...زنی سیه جامه زیبا روی بود...دستم را بگرفت و با خود برد...کلبه ای داشت از احساس...درون کلبه شدیم...زبان بگشود...برای چه فریاد میکشی...ببین مرا در این کلبه محزون...سالهاست فریاد میکشم...تمامی مردم کر شده اند...حتی دریاچه های غرور هم کور شده اند...ببین بیقراری مرا...سالهاست در انتظار گمشده ام هستم...کلبه ای داشتم رنگین...که در این سالها رنگ آن سیاه شد...جامه ای داشتم رنگین...که از این بی وفائیها مشکی شده است...قلبم را ببین...جای سالمی در آن نیست...دیگه فریاد نزن...برو بمیر...مثل من که چندیست مرده ام...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


می توانید دیدگاه خود را بنویسید


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 2
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 13
:: بازدید ماه : 92
:: بازدید سال : 92
:: بازدید کلی : 92
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران