دلنوشته های همسفر عشق
قطار عشق
دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 20:59 | بازدید : 402 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

چشمهایم خسته از انتظار...عشقم تو با کدام قطار قرار است بیائی؟


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نخواستی باور کنی ...
دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 14:09 | بازدید : 354 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 1 )

 

همیشه آرزومیکردم یک روز، فقط یک روز.....، تو مال من باشی...
تا بتوانم دست های گرمت را در دستانم بگیرم ...و آرام ببوسم....از همان بوسه های طولانی...
میخواهم خواهش های دلم را با چشمانت بازگو کنم....
میخواهم...می خواهم سرت را روی سینه ام قرار دهم ...
تا تو باران چشمهایت را...روی شانه هایم سرازیر کنی...
و من هر لحظه بر اشکهای مقدست بوسه زنم....
ای کاش..! ای کاش باران اشکهایت تمامی نداشت...تا بهانه ای داشته باشم...برای گرمی نفسهایت..
اما چرا تو هیچ وقت نخواستی باور کنی...دوری نفسهایت..مرگ قلبم را در برخواهد داشت...
قلبی که غرورش شکسته ...ودر انتظار توست...در انتظار مهربانیهایت...
چرا هیچگاه ...نخواستی التماس نگاهم را باور کنی...
نخواستی باور کنی ...که دو چشم بی تاب همیشه در انتظار توست...
نخواستی که بدانی همیشه... چشمهایم انتظار طلوع نگاه تو را می کشند..
و نخواستی بدانی دست هایم ...آری دستهایم به دنبال گرمی دستانت بی تابی میکنند...
عشقم! سراپای وجود تو همه خوبیست...و من در برابر مهر تو هیچ نیستم...
و همین است که مرا آزار می دهد...همین مهربانیهایت هست که مرا شرمنده میکند..
تو خوبی اما من...اما من در برابر خوبیهایت ...ذره ای بیش نیستم.. 
بیا عشقم! بیا زندگی را به روزبه باز گردان ...
بیا و با نگاه چشمان زیبایت ...زندگی را به من بازگردان...
برگرد! مگذار دوباره تنها شدن را تجربه کنم...

نمیخواهم ...نمیخواهم تنها بمانم...میترسم از تنها ماندن...

[تصویر: 122434928164.jpg]

 


|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2


همیشه منتظرت هستم...
دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 01:23 | بازدید : 318 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 1 )

 همیشه منتظرت هستم...

در اتاقم .. تنها با تو...
اتاق را از نور کم کن...
تا میان نفسهایت دست و پا بزنم...
همیشه منتظرت هستم...
در اتاقم .. تنها با تو...
با چشمان تو...
چشمان مرا ببند...
میخواهم با چشمان تو ببینم...
تا یک لحظه در ندیدن تو...
صبح را تجربه کنم...
تنها ..با چشمان زیبای تو ...
همیشه منتظر هستم ...
در اتاقم .. تنها با تو ...
من و تو ..تو و من ..یکی شویم...و..
دور شویم از هرچه حال و هوای این اتاق...
من و تو ..تنها در اتاق...من با تو و تو با من...
هوا تاریک است ....
اما چشمان تو چه نورانیست...
در تاریکی هم می بینم...
در را ببند..
تا عطر تو مرا از پله ها بالا بیاورد...
تا با تو یکی شویم...من و عطر تو که در هوا پخش شده ...
همیشه منتظرت هستم ...
در اتاق... من... و تو، لخت و عریان...
پیراهنت را به تن کن ....
تا خورشید من همچنان در کسوفش بماند...
خورشید من حتی تاریک هم که باشد..
قلب مرا با گرمایش روشن میکند..
اتفاق بدی نمی افتد..
تنها هوای خانه از من و عطر تو پر می شود..
همیشه منتظرت هستم ...

هی با توام ..میدانی چه میگویم؟!
آری با تو هستم عشقم!
دوستت دارم ....دوستت دارم... 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


من به تو دل دادم
یکشنبه 09 بهمن 1390 ساعت 17:21 | بازدید : 345 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

بیخودی خندیدم... صدای خنده ام را بلند کردم...که فقط بهت ثابت کنم شادم...

هی با خودم حرف زدم و آواز خواندم...که بهت بگم غمی به دل ندارم...

لباسهای رنگ وا رنگ به تن کردم...موهامو مدل دادم...عطرای جور وا جور زدم...

که بهت بگم خیالی نیست .... میگذره...

رفتم کنار همون پل...که اولین قرارمون اونجا بود...پاهامو آویزون کردم و...

سنگهامو به آب میزدم...فقط برای این که تو فکر کنی بیخیالم...

همه دیوارهای اطاقمو آئینه چسبوندم...که جون ببخشم به دیوار ...که بگم: آره! من هستم!

میخواستم خودمو ببینم...توی همه آئینه ها...میخواستم به خودم بگم تنها نیستم!

شب زیبایی بود و ثانیه ها تند و تند از پی هم میگذشتن...ومن خسته تر از ثانیه ها...باز با خودم گفتم:"چه لحظات دلنشینی!"

گشتم و گشتم توی شیارهای دیوونگی...بیخودی پرسه زدم توی شبای تنهائیم...
پرسه زدم توی شبهای بی خانمانی...تا شب تیره من صبح شود...حرص من کم نشود...

با خدا حرف زدم...گفتمش غمگینم...گفتمش درد دلم ...گفتمش زار شدم...

من به تو دل دادم...تو به من بد کردی...ای خدا گوش فرادار! مرا با دل سنگت سخنیست.! بیخودی حرف زدم...آخدا هم دلش غمگین است...

بیخودی غمگینم...بیخودی ترسیدم...از بیان غم و این تنهائی...بیخودی زار زدم...

روی هر برگ گلی...عکسی از قلبم بود...

بیخودی غمگینم...حرفی از دل زدم...حرفی از دل میزد...حرفی از غم میزد...حرف من مستی بود...



از شما می پرسم! ما که را گول زدیم؟! که خدا مغموم است...!!

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


میخواهم تمام شقا یقها را به پایت بریزم
یکشنبه 09 بهمن 1390 ساعت 10:41 | بازدید : 393 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

 

 

دوباره نگاهم را به آسمان دوختم...دوباره ستاره ها را صدا میکنم...

انگشتانم را در تاریکی شب شمع میکنم...چشمهایم را برای نگاه خسته ات پروانه میکنم...

حال میخواهم صدایت کنم...دوباره دلتنگ نگاهت شدم...

میخواهم پا به پایت تا انتهای تاریکی قدم بگذارم...میخواهم تمام شقایقها را به پایت بریزم...
نمیدانم با چه صدائی...و با چه کلامی...و با چه نامی صدایت کنم...

تو کجا هستی ...در کدام باغ گیلاس...در کجای جنگل چشمهایم سکنی کرده ای...
تو نگاه عاشق منی...یا اینکه نگاه دیوانه منی...تو کیستی...

من در سکوت شب...در بین مستی کاجهای عاشق بدنبال تو میکردم...

میخواهم صدایت کنم...با همان نام...با همان صوت محزون مست...

بادهای عاشق...ابر های سرگردان...ستاره های عاشق...همه منتظر هستند...

صدایت میکنم ستاره...ستاره ها حیران سو سو کنان مرا مینگرند...

صدایت میکنم باران...قطرات باران چه عاشقانه تنم را نوازش میکنند...

بادی سهمگین میوزد...خودم را رها میکنم...باد مرا با خود به آسمان میبرد...

ستاره ها غمگین از بارش باران...آنها نمیتوانند مرا بنگرند...

باد همچنان مرا با خود میبرد...بالای ابرها ...آنجا از باران خبری نبود...

ستاره ها با دیدن من شاد شدند...لوس شدند...چه آرایشی کرده اند...

چه چشمهای دلفریبی...گشتم و گشتم تو را نیافتم...

کجائی محبوبه شبم...چرا این همه آمدم ...نزدیک به خدا آمدم نبودی...

باز گشتم در میان باران...قطرات نازم میکردند...بعضی میبوسیدند...

بعضی نوازش میکردند...قطراتی هم عاشقانه موهایم را خیس میکردند...

اما تو را نیافتم...نگاهی به خودم کردم...تا کجا باید برم عشقم...تو کجای دنیای منی...

 

 

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


آری تو فکر کن من دیوانه ام
یکشنبه 09 بهمن 1390 ساعت 01:00 | بازدید : 310 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

گاهي ناخودآگاه به احساساتم میخندم و سرتاپای خودم رو در آینه با نگاهی از سر خودشیفتگی برانداز میکنم...خودم رو زیبا می بینم و شیفته زیبایی خودم میشم..نمیدونم..شاید دیوونه ام..

آره.. ولی تو توجه نکن ..چون من دیوونه ام...

اگه کاری کردم که از دست من در خلوت خودت بارها و بارها گريه كردي..و اگه به تو بد كردم ازت میخوام که هرگز منو نبخشی...چون من دیوونه ام...
هرگز به روي خودم نياوردم که تو مهربون و من نامهربون بودم ... براي بقیه آدما بهار و براي تو خزان بودم.. بدل نگیر عشقم چرا که من دیوونه ام....
اگه تو صبورانه از خودخواهي های من گله كردي ...اگر گاهگاهی خاطر نازکتر از گل تو رو با زخم زبونام آزرده کردم... منو ببخش نازنینم..چون من دیوونه ام....
اگه از لحن بيان من رنجيده خاطر شدی...و یا گاهی ازت توقعات بیجا داشتم..از من به دل نگیر ..چون من دیوونه ام..
با همه اینا منو ببخش عشق مهربونم...آخه دیوونه رو باید بخشید... خب دست خودش که نیست... میدونی که دیوونه...دیوونه اس.....
آخه کی میدونه به این دیوونه عاشق چه حسی دست میده وقتی می بینه عشقش جلوی چشماش داره بهش خیانت میکنه...و خیلی راحت میاد و میگه: ببخش...وقتی تمام امیدت اون باشه نفست به نفس اون بند باشه..و تو ببینی نفسش را با دیگری قسمت کرده...میشه همه اینارو ببینی و حس کنی اما دیوونه نشی..؟! به خدا این کارای توئه که منو دیوونه کرده...آره دیوونه ام...تو هم به رقیبم بگو توجه نکن، چون عشقم دیوونه شده...

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


از لحظه ای که رفتی بارون داره میباره . . .
جمعه 07 بهمن 1390 ساعت 21:13 | بازدید : 428 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

همیشه به دروغ میگفتی دوستت دارم...  
همیشه منو به انتظار غروب آفتاب می کاشتی ...  
همیشه گلهای رازقی رو به انتظار بارون میذاشتی...   
همیشه خورشید رو خجالت زده میکردی...  
و من همچنان دروغهاتو باور میکنم...  
و کماکان ابرهای سیاه رو بخاطر پنهان کردن آفتاب سرزنش میکنم... 

 

با توام عشقم...چترت رو کنار بذار...بذار بارون خیسمون کنه...  
بذار اشکهام با قطرات بارون جاری بشه...  
قدمهات رو آهسته بردار...نذار احساسم دگرگون بشه... 

چه حس نابی دارم من...انگار انگشتات میخوان تمام جسمم رو تسخیر کنن.... 

اما نمیدونن تو  مدتهاست من و قلب منو تسخیر کردی...   

به همان پرستوهائی که همیشه منو به یاد تو و به آهنگی که با شنیدنش دزدکی اشک  می ریختی...

  مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر

میدونی کدوم آهنگ رو میگم...  
از لحظه ای که رفتی بارون داره میباره... 
این دل دیگه توان رفتنتو نداره...   
از لحظه ای که رفتی ستاره سرنگونه، آینه عزا گرفته، دلت ترانه خونه...  
از لحظه ای که رفتی دنیا رو شونه هامه...  
اندوه رفتن تو هر ثانیه باهامه..."  
نذار عشقم...نذار امید و آرزوهامونو ازمون بدزدن..
همیشه عاشقت می مونم...اینو بدون که برای همیشه توی قلب من جا داری...  
حالا تو باز هم به دروغ بگو: " من هم همینطور..! "

من هم مثل همیشه باور میکنم.....


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


ای ساربان آهسته ران که آرام جانم میرود
جمعه 07 بهمن 1390 ساعت 02:48 | بازدید : 356 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )


 شب است و همه جا تاریک...و من قدم در این تاریکی شب گذاشته ام...امشب میخواهم تا نهایت تاریکی شب پیش بروم....میخواهم عمق تنهایی شب را حس کنم...

خودم را در میان ظلمت شب گم میکنم...شاید اینگونه بتوانم از شهر تاریک دلت نیز خودم را گم کنم...
میروم ...میروم تا خیالت را راحت کنم...میروم تا دیگر هیچ وقت هیچ جا نباشم...
میروم تا دیگر مجبور نباشی نفسهایت را دزدانه ببلعی...
راحت زندگی کن عشقم...آرام باش...میدانم که عشق بیحاصلم برای تو بجز اشک و دلتنگی چیز دیگری به همراه نداشت...
حال اینک من، اینجا و بدون تو... تنهای تنها...با واژه هایی که در در مدح عشقت ناتمام مانده اند...در این جاده ظلمانی ...سوار بر کجاوه خیال... رهسپار دشت عشق و جنونم....
آه....! ای ساربان! آهسته ران... که آرام جانم میرود... 

 





 

  اگه عاشقی … ؟!! عاشق بمون … اگه نیستی … حُرمتِ عشقو نَشکنَ


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


میخواهم بوسه هایت را مزه مزه کنم ....
جمعه 07 بهمن 1390 ساعت 02:02 | بازدید : 1251 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

تو را در آغوش میگیرم....
میخواهم گرمای تنت را احساس کنم...
چشمهای زیبایت را خیره نکن...
چشمهایت را ببند....میخواهم تو را بیشتر ببینم....
لبهایم را باز نگاه میدارم...میخواهم هُرم نفسهایم را حس کنی....
بگذار لبهای معصومت در اسارت لبانم بمانند...
میخواهم لذت لعل لبانت را بچشم...چه زیبا نفسهایت به شماره افتاده اند...
بیا... کمی دور شده ای...بیا باز هم نزدیک تر...میخواهم اوج مستی تو را بربایم...
ای زیبا ترین هم پیمان عاشقی من...
بیا میخواهم احساسم را برایت باز گو کنم...همان احساسی که فقط در اختیار توست...
هنوز لذت بوسه هایت را در چاشنی وجودم مزه مزه میکنم...می بلعم...
میدانم بوسه هایت هنوز بکر و دست نخورده اند...بیا و عطش مرا سیراب کن...
بگذار دستانم را برروی قلبت بگذارم...بگذار ضربان قلب بیتابت را حس کنم...
میخواهم باور کنم که هنوز جان دارم...میخواهم اشک گونه هایت را لمس کنم...
میخواهم باور کنم هنوز قلبت در اسارت قلب من است...
بیا با اشکهایت تمامی احساسم را بوسه باران کن...
ابر دلم بارانیست...شکوفه ای در گلدان...منتظر قطره ای باران...
بیا تا من نیز احساسات تو را بوسه باران کنم...
که شاید قطره ای باران...بر شکوفه گلدان...نوید زندگی دوباره ای باشد...

 

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


صفحه قبل1...262728صفحه بعد

منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 11
:: بازدید ماه : 90
:: بازدید سال : 90
:: بازدید کلی : 90
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران