دلنوشته های همسفر عشق
کربلا پابرجاست ...
چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:29 | بازدید : 359 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

مداحی شاخه های لخت انار را میشنوم...

چه زنجیری میزنند ساقه های نازک انگور...

وقتی شاخه های لخت انار روضه می خوانند..

و باد گلاب میپاشد بروی درختان...

و عاشورا چه مظلوم مینگرد ناله های یتیمان را...

و دستهایی پاک میکند اشک کودکان را...

این دستهای غرقه به خون متعلق به کیست..؟!

آه..! این دستان چه آشنا هستند..! دستهای ساقی دشت کربلا...

.صدائی آنطرفتر به گوش میرسد: هل من ناصرٍ بنصرنی..؟!....

این صدای کیست..؟!

این صدای محزون و لبالب از درد بیکسی از آن کیست ..؟!

که نوایش به گوش همگان آشناست و اینگونه تا عمق جان را می سوزاند...

آه.....

هنوز مداحی بر قرار است...

کربلا پابرجاست ...

همیشه بوی عاشورا میاید...

  

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


هنوز تنهایم...همسفر عشق
چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:29 | بازدید : 295 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

بغضی دارم از جنس شقایق...میخواهم بشکنم این غمخوار تنهائیم را...
چشمهایم همیشه بارانیست...به تاریکی شب عادت کردم...
آه ....که چقدر تنهایم...آه ...که چقدر بیقرار م...

ابر سیاه دلم تاب چرخش در آسمان را ندارد...میخواهد بارانی ببارد تا کسی نیازی به اشک نداشته باشد...
میخواهم برا خودم...برای تو ...و برای تمامی عاشقا اشک بریزم...
د        میخواهم ببارم...اشکهایم تمامی ندارند...ببین عشقم ...ببین لرزش دستهایم را...
همان دستانی که همیشه گرمی دستانت بودند...
ببین قلبم را که چگونه میلرزد...همان قلبی که فقط به عشق تو میتپید...
آخ که چقدر تنهایم ... دیگر دارم عادت میکنم به بی وفائیهایت...
حال در برابر آئینه قرار گرفتم...دارم خودم را زیبا میکنم...
همانگونه که با آمدنت خودم را زیبا میکردم و تو هی میگفتی چه زیبائی...
عشقم هیچ میدانی که ...نگاهم همیشه به قرار گاهمان مانده...
آری عشقم...هنوز رو بروی آئینه به خود مینگرم...آیا این منم...
ببین با من چه کردی...زمانی که تمامی غشقم را ...در طبق اخلاص گذاشتم رهایم کردی...
الان من ماندم و خاطرات تو...تنها با جاطراتت زندگی میکنم...
دیگر چیزی نخواهم گفت...اما همیشه یادت باشد...چشم براه تو خواهم ماند...تا روزی برگردی...
هنوز هم دعایت میکنم...منتظرم باز گردی...باز گردی و عاشقانه مرا در آغوش گیری...
و اشک ریزان سرت را روی شانه هایم قرار دهی...و تمام غمهایت را بروی شانه هایم خالی کنی...
و من با عشقم تو را نوازش کنم...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


همسفر عشق
چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:29 | بازدید : 370 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

باز دوباره صدای گرم تو...باز دوباره امواج غرورت تو...شعله های خورشید را خاموش میکند...
باز دوباره افسون چشمهای تو...باز دوباره ترنم لبخند تو ...اشکهای خورشید را پاک میکند...
دوباره میشنوم صدای هیاهوی قطرات باران را...چه خشمگینانه بسویم بیقراری میکنند...
و من چتری دارم از شقایق...و خورشید نگاهت گرمم میکند...چه میداند ابر ...آخه من عاشقم...
چه زیباست بوسه های باد...چه پر شکوه می آیی بسویم... چه میداند باران...که من مجنونم...
مجنونی از تبار عشق...فرهادی از نژاد خورشید...چه میداند کوه...آخه من دیوانه ام...
کجائی ای زهره وفاداری...کجائی ای هستی زندگی من...
باز دوباره در انتظار بارانم...درون جنگل میان برگهای مرده خودم را رها میکنم...
و چه زیبا شقایق ها مرا در آغوش خواهند کشید...میبوسند و میبویند مرا...
و من باز دوباره منتظر تو ام...منتظر شنیدن گامهایت...منتظر شنیدن صدایت...که مرا میخوانی...

 

عاشقانه

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3


دلنوشته ای از همسفر عشق
چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:29 | بازدید : 389 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

دیشب مثل دگر شبها ...با خودم میگفتم ...میخواندم و مینوشتم از دلتنگیهای خودم...
این منم ...آری این منم همسفر عشق...
دوباره انگشتان خسته من حرکت کردند...دوباره عشق در آسمان قلبم...نمایان شد...
پرستوئی مرا مینگرد...پرستوئی برایم آواز عاشقانه میخواند...
و من هلهله کنان ...به سراغش آمدم...به پیشوازش رفتم...
اما او مرا به پرواز میخواند...چرا پرواز ...من عمریست پرواز را فراموش کرده ام...
پرواز را نمیدانم...میخواهم گام های ابتدائی را بردارم...میخواهم شروعی دوباره داشته باشم...
پرستوی عاشق دست بردار نبود...هی میخواندوهی میخواند...بالهایش را برای تشویق من به رقص وامیداشت...
و من ...همسفر عشقی بیش نیستم...میخواهم در سیاهی شب برای خودم بخوانم...برای دل بیقرار خودم بخوانم...
من مثل شبنمی که بر روی برگ میلغزد...رقص عشق را برایت...به تصویر میکشم...
میرقصم...میلغزم...میچرخم...پرواز میکنم...وحشی میشوم...میخندم...در هوا معلق میمانم...
به باران میخندم...برای خودم اشک میریزم...از روی برگ میچکم...تا میخواهم تو را بنگرم...میمیرم...
به خاطرِ یک لبخند...میمیرم...

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دستهایت را چه لطیف ساخته ام
چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:29 | بازدید : 377 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

اشکهایی که برای تو میریزم اوج دلتنگی من است..
قصه ها دارم بگویم...نغمه ها دارم برایت...
اشکها دارم بریزم...از غم عشقت بمیرم...
دوباره میخواهم تو را بسازم...همانگونه که در افکار من زندگی میکنی...
دیگر یارای صحبت کردن را ندارم...میخواهم فریاد بزنم...فریادی از اعماق قلبم ...
به آنسوی مرز عشق من و تو...میخواهم سخنانم را با فریاد شروع کنم...
تا درختان جنگل گواه حضور من باشند...شقایقهای وحشی هم از صدای من آرام گرفته اند...
میخواهم سخن بگویم ...سخنها دارم برایت...اما من اینجا بدون تو ...فقط زوزه شغالها . غار غار کلاغها...و صدای عاشق من...
ستاره هابا کهکشانها دارند عشقبازی میکنند...ببین عشقم ببین...گلها با چمن ها...پرستو با پرستو...یار با یار...
و من اینجا دارم تو را میسازم...از همان خاک و از همان گل...اما درخت سیبی نیست...
نامت راا به من بگو ...یا اینکه نامت را هم من باید تعیین کنم...
آه...آه...آه...دستانت را چه لطیف ساختم برایم...چه آرامشی به روح من انتقال میدهی...
حرفهایت را به من بگو ...آری دلتنگیهایت را بگو...یا اینکه هنوز زبانت بکر است...
دستهایت ..تنت..قلبت همه بکر و دست نخورده...آه..چه حس خوبی دارم...
قلبت را به من بده ...میخواهم درون قلبم میخ کوبش کنم...فقط مال من باشد...فقط برای من شروع به تپیدن کند...
میخواهم با لبانت برای خودم قصه عشق بخوانم...ببین لرزش لبانم را ببین عشقم...
همیشه در خلوت با تو روزها گریستم...اما حال میخواهم با چشمانت برای خودم اشک بریزم...آه...چه حس خوبی...
میخواهم با لبخند نگاهت...به لیلی ها بخندم...میخواهم با گیسوانت...برای خودم سریری بسازم...
هنوزدر جنگل همراه با شقایق های عاشق...منتظر شروع زندگیت هستم...
دست هایت...چشمهایت...گیسوانت...همه برایم آشناست...
ای دیر یافته با تو سخن میگویم ...برای تو سخن میگویم...
همچنان طوفانی که با ابر سخن میگوید...میخروشد...میجهد ...میکوبد...
فریاد من درون جنگل ...زوزه گرگ...اشک خدا...اشک خدا...اشک خدا...
مثل همیشه اشک خدا تنم را آرامش میده...باز میگردم ...به کلبه عشق خودم...همراه با اشک خدا

 


|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


راز چشمان زیبایت
چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:29 | بازدید : 387 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

دوباره میخواهم آواز بخوانم...دوباره میخواهم با خاطراتت عاشقی کنم...
میخواهم راز قشنگ چشمانت را بدانم...بدانم چگونه مرا طلسم کردی...
هیچگاه نتوانستم به چشمانت خیره بنگرم...به خورشید بگو طلوع نکند...
خورشید دنیای من همان چشمان زیبای توست...
ای کاش ستاره ای در آسمان نمی بود...تنها تو باشی که عرض اندام میکنی...
تنها فرشته هستی من تو باشی و پریشان گیسوانت...
قلبت ما لا مال از محبت و عشق است...پس توسیراب عشق و محبتم کن...
محبت و عشق را تو به من هدیه کردی ...ای کاش خورشید من هیچگاه غروب نمیکرد...
میخواهم با تو عاشقی کنم...تا وقتی که گرمای خورشید تنت آرامم کند...
دارم صدای نفسهای گرمت را حس میکنم...تو حتی از من هم به من نزدیکتری...
همیشه به سپیده صبحگاهی عادت کردم...چون تو همیشه سحر گاهان به دیدارم میایی...
وقتی به دیدارم میآیی که چشمهایم هنوز به سپیدی صبح عادت نکرده...
سلامی عاشقانه به من میکنی ...مرا در آغوش گرمت میگیری...میبوسی و میبوسی...
میخواهم پرنده ای باشم...میخواهم با تو پرواز کنم...در آسمان عاشقان پرواز کنیم...
برویم اون بالا بالاها ...تا جائی که کسی ما را نبیند...
میخواهم ستاره باشم...تا همیشه بر آسمان قلبت سو سو زنم...
میدانم هر چه گفتم همه خیال بود و رویا...میخواهم اینجا تنها با یاد تو ...
ستاره ها را بشمرم...مهتاب را بنگرم...میخواهم ابر باشم...آری ابر باشم...
بیایم اون حوالی ...اطراف تو...هر جا قدم بگذاری...بالای سرت بچرخم...
میخواهم باران باشم...ببارم...بروی گیسوان تو...خیس شوی...وجودم با اندام لرزانت...در هم آمیزند...
میخواهم تن خسته ام راآماده کنم...وقت وداع با زندگی مهیا شده...
آره عشقم...برای رسیدن آماده ام...جان میدهم ...میمیرم...تا به تو برسم...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


گذرگاه عشق من
چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:29 | بازدید : 359 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

  بازدوباره دیر رسیدم ....
تو هم طبق معمول هر روز...به دیر رسیدن من عادت داری...
باید عادت کرد...راهی نیست جز عادت کردن...
تاریخ هم به تکرار مکررهای من عادت کرده...
دیر رسیدن مرا به تو هشدار میدهد...
میان من و تو...فاصله ایست خیلی دور...میان مرز من و تو...
و اما چه نزدیک است...فاصله قلبهایمان...
صدای دلنشینت...فاصله ها را کوتاه میکند...
تو را میبینم...در انتهای هر خواب...که تو این را خوب میدانی...
فاصله مرز من و تو...فاصله مرگ و حیات است...
تو همیشه با برق چشمانت... ستاره میسازی...
برای ساربان صحرا...تو فانوس میسازی...
با پریشانی گیسوانت...برایم سایه میسازی...
برای قلب عاشق من...آشیانه ای میسازی...
تو تنها گذرگاه عاشقی منی...که حریم عشق را تنها با تو میبینم...
چه زیبا میبوسی ...فریادهای قلبم را...
من شقایق میشوم...در دستان تو...و تو همان شقایق قلب منی...
میخواهم ابر باشم...در آسمان نگاهت...
و تو ابرهای کبود را گریه میکردی...
درآسمان عشقمان...
چه بگویم عشقم...تو همچنان ضربان قلب منی...
که همیشه هدیه میکنی...ترنم زیبای زندگیم را...
دیر رسیدم عشقم...
و تو همچنان در انتظار من مانده ای...مثل همیشه...حتی گل رز هم با دیدن من ذوق زده شده...
طبق معمول آغوشم باز... لبهایم برای تماس لبهایت بی تابی میکند....
دوستت دارم عشقم...

 

ali4321n.blogfa.com


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شروعی دوباره
چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:29 | بازدید : 367 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 3 )

مهم نیست...دارم عادت میکنم...
باید خودم را آماده کنم...آرام آرام خودم را با محیط هماهنگ کنم...
دوباره راهی در انتظار آمدن من است ...
دوباره باید شروع کنم...دویاره قصیده ها را آماده میکنم...
برای شروعی مجدد...باید گامهایم را آماده کنم...
راه درازی در پیش دارم...تن خسته ام را لنگان لنگان به حرکت وامیدارم...
چه کسی از روزنه زندگی به من مینگرد...من تنهایم...ببین ...تنهای تنها...قلب متحرک
فقط قلبی شکسته را یدک میکشم...ببین ...کاملا سیاه است...
از سوز سرما نیست...از سوز عشق است...آری خوب بنگر...
شاید پشیمان شوی...دفتر خاطراتم کامل شده...قلم عشقم خالی از جوهر است...
میخواهم تنها به راه خودم ادامه دهم...تنهای تنها...تنهای تنها...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:29 | بازدید : 388 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

باز هم در تاریکی شهر قدم میزنم...شب سردی است و من افسرده و تنها...
راه دور است و پاهایم خسته...چه آسمان غم انگیزی...ستاره ها هم بخواب رفته اند...
خاموشی هست و چراغها مرده اند...بعضی هم در حال جان کندن هستند...
میترکند و خاموش میشوند...چه شب طولانی غم انگیزی در پیش دارم...
تنها از جاده ها عبورمیکنم...گوئی همه مرده اند...
گوئی همه آدمها از من فاصله گرفته اند...اما سایه ای مرا تعقیب میکند...
گویی کسی با من همراه است...سایه ای مرا همراهی میکند...
غم همچنان با من یار است...هم پیاله شبهای من است...
فکر تاریکی و آن سایه...غم سنگینی قلبم را میفشرد...
میخانه ای باز است...نوازنده ای مینوازد...
مستی هم درد منو...دیگه دوا نمیکنه....
قصه ها ساز کند تنهائی...قصه عشق من هم پنهانی...
نیست تاری که بگوید با من...دوستان شرح پریشانی من گوش کنید...داستان غم پنهانی من گوش کنید...
اندکی به سحر نزدیک است...من و ساقی و پیاله ام...
وای این شب چقدر تاریک است...گوشی نیست بشنود....داستانم را برای که بگویم....
من ماندم و پیاله ام و سایه ام...تنها ی تنها...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


کلبه عشق من
سه‌شنبه 11 بهمن 1390 ساعت 21:58 | بازدید : 378 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

میخواهم خودم را آماده کنم...


میخواهم برای دیدنت خودم را سر و سامان دهم...


میخواهم قلبم را اماده کنم...همان قلبی که تورا دید و خواست...


همان قلبی که پس از مدتها ...گمشده اش را یافت...


همان قلبی که هر وقت تو را میبیند..صدای آن تا چندین متر به گوش میرسد...


میخواهم کلبه ای بسازم...


کلبه ای که بافت آن از ریشه قلبم آگین شده باشد...


کلبه ای که سقفش را با دستانم بپوشانم...مبادا سر ما و گرما آزارت دهند...


میخواهم کلبه ای بسازم...پنجره هایش چشمهایم و درب آن درب قلبم باشد...


عزیزم...میخواهم خودم را آماده کنم....


نمیدانم ...می آیی...یا اینکه همیشه تک و تنها در کلبه عشق به انتظار بنشینم...


کلبه..آماده...همه چیز مهیا..خودم با قلبی پر از شوق ...پشت پنجره در انتظار تو...راه را مینگرم...


روزها و شبها ایستاده به انتظار...انتظار و انتظار...هر روز را به امید روزی دیگر....


امروز دیگر زانوان من تاب ایسادگی ندارند...خستگی مفرط بر من چیره شده...


اما وقتی خودم را منتظر تو میبینم...زانوانم محکم و استوار میشوند....


خسته شدم...


خسته از بیخوابی...چشمهایم...همان چشمهایی که دوستشان داری...از بیخوابی سنگین و خسته شده اند...


بالاخره خواب بر من چیره شد...سرم را به پنجره تکیه دادم....دستهایم را گره کردم ..مبادا بخواب روم...


چشمهایم آرام آرام بسته شد...خواب ...بیدار...نمیدانم ..خودم هم گیج شده بودم...


آیا خوابم..یا اینکه بیدارم...چشمهایم بسته شد...یادت چشمهایم را باز نگه میداشت...


عاقبت چشمهایم سنگین شد...سنگین و سنگینتر ...خواب ...خواب ..نمیخواهم بخوابم...


صدائی گوشم را نوازش کرد...کسی نام مرا میخواند...نه..من خوابم....دارم خواب میبینم...


آری نام مرا میخواند.....

روزبه....روزبه جان...


خدایا ...من خواب نیستم....دوباره و دوباره....روزبه جان....


به خود آمدم...نه خواب نیستم...دارد نام مرا میخواند....میخواستم جوابش را بدهم...زبانم سنگین شده بود...


دوباره...روزبه جان منم...چشمهایم را باز کردم...گوشم را به سوی آن صدا نشانه رفتم...


روزبه عزیزم منم....درسته خواب نیستم...اما چرا زبانم در دهان نمیچرخد...میخواهم بگویم ..جانم...


چرا نمیتوانم....ایستادم...نگاهم را به بیرون از کلبه هدایت کردم....آری این همان عشق من است...


میخواستم بسویش حرکت کنم...اما چرا نمیتوانم...چرا هر چه قدم بر میدارد به من نمیرسد....


دوباره صدا کرد ...روزبه جان ...روزبه جان....


رعد و برقی مهیب مرا به خود آورد...باران ...صدای نعره صائقه....به خودم آمدم...


به بیرون از کلبه دویدم...تو را نیافتم...تمام اطراف را گشتم...کجائی عشقم....


فریادی کشیدم....صائقه نعره کشید...دوباره فریاد کشیدم...صلئقه دوباره نعره کشید....


داشتم دیوانه میشدم....فریادی کشیدم....با صدائی بلند....خواستم با خدا صحبت کنم...

تمام تنم خیس بود....به کلبه باز گشتم...بدنبال عشقم بودم....نیست....کجائی ...چرا دوباره صدایم نمیکنی...


باشدعشقم...من همیجا در انتظارت میمانم...بالاخره روزی خواهی آمد....کلبه ما...قلب من...دستهایم...


حتی خدای من هم در انتظار ...وصال من است...میمانم ...عجله نکن...من میمانم تا تو بیایی...


عجله نکن...من هستم..در انتظار..اما یادت باشد..فراموش نکنی من در انتظارآمدنت هستم...

تصاویر کلبه های زیبا و رویایی در دل طبیعت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 11
:: بازدید ماه : 90
:: بازدید سال : 90
:: بازدید کلی : 90
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران