گاهی می نشینم و از سر درد چند خطی می نویسم ...مینویسم و مینویسم... بعد مچاله اش میکنم دوباره مینویسم ... کاغذ بعدی و همینطور ... کوهی از کاغذ تل انبار میشود و من هنوز نتوانسته ام چیزی بنویسم که حرف دلم باشد ... لباس میپوشم و بیرون می روم... هوای سرد زمستان ...و آخر شب ...فقط بخاطر اینکه خاطره هایت تمام شده ... راه می روم و به رویاهایت پک میزنم و غرق در افکار روزهای گذشته ... من از خودم بیزارم .. بیزار ... بیزار ... دوست ندارم اینقدر مهربان باشم ... میخواهم طغیان کنم...مانند دریا...اما من جوی آبی بیش نیستم... و تازه زندگی من شروع میشود ...با یک حس سیل آسا...و من هجوم میبرم...به سینه سر کش خودم...و قلبم را ویران میکنم...همه چیز را نابود میکنم...و خودم از دور به حال خودم در خلوت شب میگریم...و همچنان به خاطراتت پک میزنم...کی تمام میشود این احساس لعنتی...رهایم کن...رهایم کن...مرا از پای در آوردی...

آه ای تو..ای همه ی نیمه ی من!
میخواهم خیس اشک های تو باشم...میخواهم در پهنای بازووانت قدم بزنم
زیر چنارهای خیال و خرمنی از گلهای مخمل.
میخواهم بر روی ایوان رویاهایت بنشینم وخیره بر
دوردستها با خیال تو چای داغ بنوشانم.
میخواهم سایه روشن نگاههای خیره ات را طولانی تر کنم
وبامداد قرمز طراحی ام برایت دریایی بکشم بس کوچک
اما عمیق با قایقی آبی وقایقرانی که چشمهایش شبیهه تو باشد
وبازووانش مامنی گرم و عمیق باشد برای خواب نیم روزی ام.
میخواهم بدوم با تو و با دستانت در این پهنه که در آن
درختان زیتون دیگر طعم تلخ مرگ نمی دهند..
میخواهم بدوم با تو زیر بادهای طغیان گر تا رسیدن به گردنه های کابرا..
میدانم مثل همیشه میترسی از باد.. ازشب...
اما نترس!! ..دستانت را به موهایم گره زدم
تامبادا باد یا همین کولی های آنور زیتون زار لمحه ای تو را از من دور کنند.

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 18:57 |
بازدید : 303 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
هیچ از خود پرسیده ای؛
نکند در انتظارت بپوسم..؟
نکند در تشویش گذراندن روزی دیگر بی تو، چشمانم را باز کنم..؟
می ترسم در این روزهای سرد زمستانی، اشک در چشمانم یخ زند و هیچ نبینم
می ترسم در شکوه همنوایی رعد آسمان و فریاد خشک خاک، گوشهایم کر باشد و چیزی نشنوم
خدا نکند که مرگ من، پل رسیدن تو باشد...

من گناه شهر را، تنهایی پیردختر همسایه را
نباریدن باران را و دلتنگی روزهای بارانی را به نیامدن تو ربط داده ام
من خم شدن قاصدک را زیر خروار خروار پیغام به دیر آمدن تو نسبت داده ام

از تو می نویسم
از دوری ات، جداییمان
حقارت بی تو ماندنم
از رفتنم و به جا ماندنت
تو در کویر بیکران هراس و وحشت
بر بیراهه های حیرت
و در پیچ های ناتمام جاده های غربت
ماندگار شدی
و مرا فرستادی در عذاب جهنم این بهشت بی دردی

علفزارهای سرسبز و تازه
ساقه ترد علف برایم چیدی و جامهای پی در پی لذت پر کردی
و ندانستی که طعم شیرین شربت و شراب
گلویم را می سوزاند
و لبانم تلخ می شوند

حرف می زنم و حرف می زنم
از تو می گویم
روزهایی که در آینه به هم خواهیم رسید
سر در هم فرو می بریم و بر سنگریزه های کف دست زمین هم خیره می شویم
_ همه شیشه ها را می شکنیم...
دستهایمان را در هم گره می کنیم و مشت هایمان را بر صورت آفتاب می کوبیم
_ چه بی حیا می سوزاند...

آنقدر می گویم و می گویم
که نمی گذارم مثل سکوت بر لبانم بنشینی
آنچنان وسوسه شده ام که طاقت گوش دادن به حرفهایم را ندارم،
تا ببینم پنهان در آغوش کلماتم چه بال و پر می زنی
|



در همه لحظاتم جاری هستی...
و من تنها به چند لحظه با تو بودن می اندیشم
تنها به چند لحظه با تو بودن قانعم
مرگ عطر یاس بگذار بیایم
مهلتم ده تا بیایم
فرمانم ده تا بیایم
اسمم را صدا کن
بگذار بیایم..
|



|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
|
یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 12:11 |
بازدید : 315 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو ازبر کنی...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 12:07 |
بازدید : 388 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
چه اهمیت دارد بودن یا نبودن تو در کنار من...
وقتی میان غربت و بی کسی هرروز
فاصله ها را وجب به وجب متر میکنم..
چه درد را درمان میکند این لبخندهای بی دلیل تو..
چه تاثیر دارد این حرفهای بی مخاطب من..
وقتی دستهای من و تو در کنار هم از هم دورند!
وقتی من از چشم تو دیگر عشق نمی چینم..
چه دیوانه ایم ما که به دنبال بهانه ایم!
بی کسی بر نگاه من و تو سایه انداخته است،
من و تو اینجاییم ولی..
دیگر هیچ غروبی قشنگ نیست!
باران به یاد دلدادگی دیروز..
برکوچه خاطرات ما می بارد..


|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
|
جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 23:12 |
بازدید : 414 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
شمع !...
ذوب می شود و غروب می کند...
آرام و بی صدا در نگاه عاشقم...
چلچله ها سر میدهند نوای عاشقانه غروب غمگینم را...
گریه امانم نمیدهد...
سرگردانم بدنبال نگاهی...
نگاه عاشقی که فقط برای من باشد...
چه بی نشان مانده ام...
در کوچه پس کوچه های عاشقی...
من ماندم و خاطراتت...
و گریه های تلخم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 23:01 |
بازدید : 337 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
امشب عجب غمزده و خانه خرابیم من و دل...
در بزم تو مخمور می و لنگ شرابیم من و دل...
بی تو چندیست که از باده و مستی خبری نیست...
مانده ام بی تو در این غربت پوشالی که بازآیی...
میدهی لعل لبت تا که خرابم بکنی...
میدهی بوسه ز لب یا که خمارم میکنی...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0