دلنوشته های همسفر عشق
     
pix2pix.org - عکس عاشقانه - زوج های عاشق (3)pix2pix.org - عکس های عاشقانه هنری (2)pix2pix.org - کاغذ دیواری عاشقانه (9)
 

در همه لحظاتم جاری هستی...
و من تنها به چند لحظه با تو بودن می اندیشم
تنها به چند لحظه با تو بودن قانعم
مرگ عطر یاس بگذار بیایم
مهلتم ده تا بیایم
فرمانم ده تا بیایم
اسمم را صدا کن
بگذار بیایم..

 

 

     pix2pix.org - عکس عاشقانه - زوج های عاشق (2)pix2pix.org - کاغذ دیواری عاشقانه (8)
pix2pix.org - عکس های عاشقانه هنری


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2


آغوش شقایق
جمعه 21 بهمن 1390 ساعت 21:06 | بازدید : 333 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

درخت بید عاشق یادت هست... کنار هم... نگاه در نگاه ...و سکوتمان چه گوش نواز بود...و شقایقها ما را در آغوش کشیده بودند...و قناریها برایمان آواز عشق سر دادند...و چه زیبا بود رقص قاصدکها...همه به استقبال آمده بودند.... من و تو در آغوش هم...بخواب رفته بودیم.

 

 

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست.(ارد بزرگ)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


خاطره های عشق من
جمعه 21 بهمن 1390 ساعت 10:44 | بازدید : 358 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

خسته از بیداری شب...
شانه ای نیست...سر به دیوار میزارم...چه زیباست تکرار خاطره های با تو بودن...
دیشب کم اوردم...ابر...باران...شانه...اشک...نفس...و خاطره...
دیشب با یادت قدم گذاشتم در میان شقایقها...یاسمنها...نسترنها...
چه گرم بودن دستهای لطیفت...چقدر سر به روی شانه هایم گذاردی...
و قدم زنان با من عاشقی میکردی...بیتابی میکردی...اشک میریختی...
 جنگل چشمانت ...هوای سردی داشت...
نگاه عاشقت...چه سوز و سازی داشت...
مینواخت شور عاشقی...در میخانه قلبم...
نگاه مهتاب به ما بود...ستاره ها با هم تو گوشی در باره ما صحبت میکردند...
من و تو عاشقانه قدم میزدیم...
هر چه میگفتم ...تو ساکت بودی...عشقم چرا حرفی نمیزنی...
عرق سردی روی پیشانیم نشست...قطره های باران مرا به خودم آوردند...
و من تک و تنها...در میان شقایقهای وحشی...خیس باران...تنها خاطره ای یادم هست...
مستی نگاه عاشقت...که چه آتشی زدی به قلبم...من در این جنگل وحشی...
که یادگار عشق من و توست...همیشه خاطراتم را مرور میکنم...

عکس های عاشقانه زیر باران


|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2


مهتاب من...عشق من
پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 ساعت 22:41 | بازدید : 283 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

ماه من...عشق شبانه من...چشمهایم باز هم در غربت تنهایی خود می بارند...بارشی که تمام وجودم را به سوی تو می کشاند... باز هم بی تابم... بی تاب تصویر نگاهت ...که مرا به آسمان ها می کشاند...ماه من...مهتاب رویاهای من... کاش نگاهت بود... که این دل بارانی ام را مرهمی باشد... آه که چقدر سخت است... لحظه های بی تو بودن را... با خیالت سر کردن... نمی دانی چقدر تو را می خواهم... دستانت را می خواهم ...تا گرمی تن خسته ام باشند...قلبت را میخواهم...که قلب خسته ام را تسکینی باشد... نمی دانم چرا نمی توانم... وجود داغ و سوزانم را با باران نگاهت تسلی بخشم... کاش در این باران... نگاهت بود تا مرا به عرش خدا برساند... کاش بارانی در اعماق قلبت ببارد... بارانی از جنس عشق... بارانی از جنس محبت... بارانی تا تنهایمان را جاوید سازد...ماه من همیشه در انتظار میمانم...چشمهایم رو به آسمان برای دیدن مهتاب بیقرار میماند...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


می خواهم دوباره بنویسم
پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 ساعت 20:44 | بازدید : 362 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

گاهی می نشینم و از سر درد چند خطی می نویسم ...مینویسم و مینویسم... بعد مچاله اش میکنم دوباره مینویسم ... کاغذ بعدی و همینطور ... کوهی از کاغذ تل انبار میشود و من هنوز نتوانسته ام چیزی بنویسم که حرف دلم باشد ... لباس میپوشم و بیرون می روم... هوای سرد زمستان ...و آخر شب ...فقط بخاطر اینکه خاطره هایت تمام شده ... راه می روم و به رویاهایت پک میزنم و غرق در افکار روزهای گذشته ... من از خودم بیزارم .. بیزار ... بیزار ... دوست ندارم اینقدر مهربان باشم ... میخواهم طغیان کنم...مانند دریا...اما من جوی آبی بیش نیستم... و تازه زندگی من شروع میشود ...با یک حس سیل آسا...و من هجوم میبرم...به سینه سر کش خودم...و قلبم را ویران میکنم...همه چیز را نابود میکنم...و خودم از دور به حال خودم در خلوت شب میگریم...و همچنان به خاطراتت پک میزنم...کی تمام میشود این احساس لعنتی...رهایم کن...رهایم کن...مرا از پای در آوردی...

 عکس


|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7


آه ای تو..ای همه ی نیمه ی من
یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 19:07 | بازدید : 375 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

 

 

 

 

آه ای تو..ای همه ی نیمه ی من!

میخواهم خیس اشک های تو باشم...میخواهم در پهنای بازووانت قدم بزنم

زیر چنارهای خیال و خرمنی از گلهای مخمل.

میخواهم بر روی ایوان رویاهایت بنشینم وخیره بر

دوردستها با خیال تو چای داغ بنوشانم.

میخواهم سایه روشن نگاههای خیره ات را طولانی تر کنم

وبامداد قرمز طراحی ام برایت دریایی بکشم بس کوچک

اما عمیق با قایقی آبی وقایقرانی که چشمهایش شبیهه تو باشد

وبازووانش مامنی گرم و عمیق باشد برای خواب نیم روزی ام.

 

 

 

میخواهم بدوم با تو و با دستانت در این پهنه که در آن

درختان زیتون دیگر طعم تلخ مرگ نمی دهند..

میخواهم بدوم با تو زیر بادهای طغیان گر تا رسیدن به گردنه های کابرا..

میدانم مثل همیشه میترسی از باد.. ازشب...

اما نترس!! ..دستانت را به موهایم گره زدم

تامبادا باد یا همین کولی های آنور زیتون زار لمحه ای تو را از من دور کنند.

كارت پستال های عاشقانه - لحظات تنهایی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نکند در انتظار بپوسم
یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 18:57 | بازدید : 303 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

هیچ از خود پرسیده ای؛
نکند در انتظارت بپوسم..؟
نکند در تشویش گذراندن روزی دیگر بی تو، چشمانم را باز کنم..؟

 

 


عکس عاشقانه .6


 
 



 

 

می ترسم در این روزهای سرد زمستانی، اشک در چشمانم یخ زند و هیچ نبینم
می ترسم در شکوه همنوایی رعد آسمان و فریاد خشک خاک، گوشهایم کر باشد و چیزی نشنوم
خدا نکند که مرگ من، پل رسیدن تو باشد...

 

من گناه شهر را، تنهایی پیردختر همسایه را
نباریدن باران را و دلتنگی روزهای بارانی را به نیامدن تو ربط داده ام
من خم شدن قاصدک را زیر خروار خروار پیغام به دیر آمدن تو نسبت داده ام

 

 

 

از تو می نویسم
از دوری ات، جداییمان
حقارت بی تو ماندنم
از رفتنم و به جا ماندنت

 برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید 

تو در کویر بیکران هراس و وحشت
بر بیراهه های حیرت
و در پیچ های ناتمام جاده های غربت
ماندگار شدی
و مرا فرستادی در عذاب جهنم این بهشت بی دردی

 برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

علفزارهای سرسبز و تازه
ساقه ترد علف برایم چیدی و جامهای پی در پی لذت پر کردی
و ندانستی که طعم شیرین شربت و شراب
گلویم را می سوزاند
و لبانم تلخ می شوند

 برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

حرف می زنم و حرف می زنم
از تو می گویم
روزهایی که در آینه به هم خواهیم رسید
سر در هم فرو می بریم و بر سنگریزه های کف دست زمین هم خیره می شویم
_ همه شیشه ها را می شکنیم...
دستهایمان را در هم گره می کنیم و مشت هایمان را بر صورت آفتاب می کوبیم
_ چه بی حیا می سوزاند...

 برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

آنقدر می گویم و می گویم
که نمی گذارم مثل سکوت بر لبانم بنشینی
آنچنان وسوسه شده ام که طاقت گوش دادن به حرفهایم را ندارم،
تا ببینم پنهان در آغوش کلماتم چه بال و پر می زنی

  

   
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 12:11 | بازدید : 315 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو ازبر کنی...

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


فاصله ها را متر کن
یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 12:07 | بازدید : 388 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

  چه اهمیت دارد بودن یا نبودن تو در کنار من...

وقتی میان غربت و بی کسی هرروز
فاصله ها را وجب به وجب متر میکنم..
چه درد را درمان میکند این لبخندهای بی دلیل تو..
چه تاثیر دارد این حرفهای بی مخاطب من..
وقتی دستهای من و تو در کنار هم از هم دورند!
وقتی من از چشم تو دیگر عشق نمی چینم..
چه دیوانه ایم ما که به دنبال بهانه ایم!
بی کسی بر نگاه من و تو سایه انداخته است،
من و تو اینجاییم ولی..
دیگر هیچ غروبی قشنگ نیست!
باران به یاد دلدادگی دیروز..
برکوچه خاطرات ما می بارد..

 


|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3


من ماندم و خاطراتت
جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 23:12 | بازدید : 414 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

شمع !...

ذوب می شود و غروب می کند...

آرام و بی صدا در نگاه عاشقم...

چلچله ها سر میدهند نوای عاشقانه غروب غمگینم را...

گریه امانم نمیدهد...

سرگردانم بدنبال نگاهی...

نگاه عاشقی که فقط برای من باشد...

چه بی نشان مانده ام...

در کوچه پس کوچه های عاشقی...

من ماندم و خاطراتت...

و گریه های تلخم...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شراب لعل لبت
جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 23:01 | بازدید : 337 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

امشب عجب غمزده و خانه خرابیم من و دل...

در بزم تو مخمور می و لنگ شرابیم من و دل...

 

بی تو چندیست که از باده و مستی خبری نیست...

مانده ام بی تو در این غربت پوشالی که بازآیی...

 

میدهی لعل لبت تا که خرابم بکنی...

میدهی بوسه ز لب یا که خمارم میکنی...

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 11
:: بازدید ماه : 90
:: بازدید سال : 90
:: بازدید کلی : 90
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران