میخواهم نامه ای بنویسم...برای تو
قلم در دستانم بخواب رفته است
کاغذ فریاد میزند
انگشتانم...حرکتی نمیکنند
دستانم دستانی میخواهند...برای عشق
قلبم دلبری میخواهد
نگاهم به دنبال چشمانی که فریبم دهند
نگاهی از دور می آید
طوفانی به پا میکند
باران می بارد
و من زیر باران...در انتظار او
آرام آرام می آید
نزدیک میشود...قلبم بی تابی میکند
باز هم نزدیک می شود...فقط یک گام مانده
تا شقایقها شادی کنند
برق نگاهش...گرمی نفسهایش را حس میکنم
رو در روی هم قرار گرفتیم
عشق آغاز شد

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 11:31 |
بازدید : 251 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
هیس...کمی آرامتر... صدایش را نمی شنوم... میدانم دارد صدایم میکند...خاموش باشید...با شماها هستم...ای انسانهای سنگی...ای آسمان بی روح...این همه سر و صدا کردید...چه غلطی کردید...فقط یک لحظه ساکت باشید...میخواهم بشنوم موسیقی قلبش را...دارد نامم را میخواند...آری عشقم صدا کن مرا...دوباره ...بلند تر...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 10:32 |
بازدید : 202 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
خواب بودم من شبی...عشقم مرا از یاد برد...مجنون عشقی بوده ام...لیلای من را باد برد...ناگهان دیدم میان گرد و باد...یاد من نه عشق من را باد برد...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 22:17 |
بازدید : 186 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
تو...باز هم تو...تو کجایی..؟! به هر که میگویم "تو" بر میگردد...نگاه میکند..!میگوید:"من..؟!"میگویم:"نه!...تو..!" او نمیداند..! هیچکس نمیداند..! که تو عشق منی ..!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 22:08 |
بازدید : 224 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
جنگل چشمات هواش چه سرده...هر نگاه تو حدیث درده...چی شد...که اینجوری شد...بدونه توکجابرم ...کناره کی بشینم... تو چشمای کی خیره شم ... به کی بگم یه کم برام نازم کنه ...تا من نازشو بخرم... بدونه توباکی حرف بزنم ...دردل کنم...حرفهای عاشقانه بزنم... تواین دنیا...به عشق کی... به شوق کی ...زندگی کنم...عشق من...هستی من...نو کجایی

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 21:56 |
بازدید : 183 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
ای اشک ببار بر این گونه تب بلا دیده...
ای اشک ببار این بغض دارد گره میشود در گلویم
ای غم من همچنان بلا دیده غمم...
ای غم بنواز قلبم را با ترنم آزارت...بنواز

|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
|
پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 21:47 |
بازدید : 163 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
آری عشقم...همین جاست...زیر همین درخت پیر...شاهد عاشقانه هایمان همین کلاغ سیاه است...آن هم منتظر من و توست...تو هستی ...با همان فانوس ...اما من...زیر خروارها سنگ آرمیده ام...قلبم برای همیشه با توست...
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 21:06 |
بازدید : 136 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
تمام قلبم را به تو هدیه کردم...و تو سنگين ترين نگاهت را... زماني به من هديه دادي ...كه تنها با سكوت چشمانت ...ميتوانستم عمق عشقت را دريابم... و آنقدر آرام از كنارم عبور كردي ...كه حتي قطرات اشکم ...ثانیه ها در هوا معلق بودند...و تو عمق دلتنگی مرا نفهمیدی...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 20:54 |
بازدید : 183 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
يادت هست...داشتی میرفتی...اومدم کنار پنجره...در حالی که چشمام پر از اشک بود...با بغضی سنگین توی گلو گفتم...عزیزم نامه یادت نره...تو مرتب لبخند میزدی...و میگفتی حتما نامه میدم...چرا داری بیقراری میکنی...گفتم آخه میترسم...یه حسی داره بهم میگه ...این آخرین دیدارمونه...و دوباره تبسمی کردی و گفتی...مطمئن باش برمیگردم...حالا من پشت پنجره بعد از سالها انتظار...اومدنش را دیدم...اون راست میگفت...اومد...اما با کس دیگه...دلم برای خودم میسوزه...هنوز یادت از قلبم خارج نشده...هنوز هم عاشقتم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0