دلنوشته های همسفر عشق
دلم تنگ است
جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 20:34 | بازدید : 202 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

ثانیه های عاشقی میگذرند...عشق میرود...من میمانم و کلی حرفهای نگفته...حرفهایی که روی قلبم سنگینی میکنند...حرفهایی از جنس غزل...حرفهایی که در کوچه پس کوچه های عاشقی سرگردانند...دلم تنگ است...دلم برای حرفهای نگفته ام تنگ است...عشقی نیست که بخواهم برایش بسرایم...ناگفته های دلم را...

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


عشق آغاز شد
جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 20:17 | بازدید : 170 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

میخواهم نامه ای بنویسم...برای تو

قلم در دستانم بخواب رفته است

کاغذ فریاد میزند

انگشتانم...حرکتی نمیکنند

دستانم دستانی میخواهند...برای عشق

قلبم دلبری میخواهد

نگاهم به دنبال چشمانی که فریبم دهند

نگاهی از دور می آید

طوفانی به پا میکند

باران می بارد

و من زیر باران...در انتظار او

آرام آرام می آید

نزدیک میشود...قلبم بی تابی میکند

باز هم نزدیک می شود...فقط یک گام مانده

تا شقایقها شادی کنند

برق نگاهش...گرمی نفسهایش را حس میکنم

رو در روی هم قرار گرفتیم

عشق آغاز شد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


صدا کن مرا
جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 11:31 | بازدید : 251 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

هیس...کمی آرامتر... صدایش را نمی شنوم... میدانم دارد صدایم میکند...خاموش باشید...با شماها هستم...ای انسانهای سنگی...ای آسمان بی روح...این همه سر و صدا کردید...چه غلطی کردید...فقط یک لحظه ساکت باشید...میخواهم بشنوم موسیقی قلبش را...دارد نامم را میخواند...آری عشقم صدا کن مرا...دوباره ...بلند تر...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


عشقم منو از یاد برد
جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 10:32 | بازدید : 202 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

خواب بودم من شبی...عشقم مرا از یاد برد...مجنون عشقی بوده ام...لیلای من را باد برد...ناگهان دیدم میان گرد و باد...یاد من نه عشق من را باد برد...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دلم برات تنگ شده
پنج‌شنبه 18 اسفند 1390 ساعت 22:17 | بازدید : 186 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 1 )

تو...باز هم تو...تو کجایی..؟! به هر که میگویم "تو" بر میگردد...نگاه میکند..!میگوید:"من..؟!"میگویم:"نه!...تو..!" او نمیداند..! هیچکس نمیداند..! که تو عشق منی ..!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


کجایی عشقم
پنج‌شنبه 18 اسفند 1390 ساعت 22:08 | بازدید : 224 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

جنگل چشمات هواش چه سرده...هر نگاه تو حدیث درده...چی شد...که اینجوری شد...بدونه توکجابرم ...کناره کی بشینم... تو چشمای کی خیره شم ... به کی بگم یه کم برام نازم کنه ...تا من نازشو بخرم... بدونه توباکی حرف بزنم ...دردل کنم...حرفهای عاشقانه بزنم... تواین دنیا...به عشق کی... به شوق کی ...زندگی کنم...عشق من...هستی من...نو کجایی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


ای اشک
پنج‌شنبه 18 اسفند 1390 ساعت 21:56 | بازدید : 183 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

ای اشک ببار بر این گونه تب بلا دیده...

ای اشک ببار این بغض دارد گره میشود در گلویم

ای غم من همچنان بلا دیده غمم...

ای غم بنواز قلبم را با ترنم آزارت...بنواز


|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


قلبم همیشه با توست
پنج‌شنبه 18 اسفند 1390 ساعت 21:47 | بازدید : 163 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

آری عشقم...همین جاست...زیر همین درخت پیر...شاهد عاشقانه هایمان همین کلاغ سیاه است...آن هم منتظر من و توست...تو هستی ...با همان فانوس ...اما من...زیر خروارها سنگ آرمیده ام...قلبم برای همیشه با توست...

 

 


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


قلبم را به تو هدیه کردم
پنج‌شنبه 18 اسفند 1390 ساعت 21:06 | بازدید : 136 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

تمام قلبم را به تو هدیه کردم...و تو سنگين ترين نگاهت را... زماني به من هديه دادي ...كه تنها با سكوت چشمانت ...ميتوانستم عمق عشقت را دريابم... و آنقدر آرام از كنارم عبور كردي ...كه حتي قطرات اشکم ...ثانیه ها در هوا معلق بودند...و تو عمق دلتنگی مرا نفهمیدی...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


یادت هست
پنج‌شنبه 18 اسفند 1390 ساعت 20:54 | بازدید : 183 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

يادت هست...داشتی میرفتی...اومدم کنار پنجره...در حالی که چشمام پر از اشک بود...با بغضی سنگین توی گلو گفتم...عزیزم نامه یادت نره...تو مرتب لبخند میزدی...و میگفتی حتما نامه میدم...چرا داری بیقراری میکنی...گفتم آخه میترسم...یه حسی داره بهم میگه ...این آخرین دیدارمونه...و دوباره تبسمی کردی و گفتی...مطمئن باش برمیگردم...حالا من پشت پنجره بعد از سالها انتظار...اومدنش را دیدم...اون راست میگفت...اومد...اما با کس دیگه...دلم برای خودم میسوزه...هنوز یادت از قلبم خارج نشده...هنوز هم عاشقتم...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 11
:: بازدید ماه : 90
:: بازدید سال : 90
:: بازدید کلی : 90
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران