همیشه در انتظارش کنار پنجره ایستاده ام...
و او از دور می آید...
نگاهی میکند...و من لبخندی میزنم...
و باز دوباره میرود...
من هم دوباره میروم که بخوابم...تا شاید آمدنش را در رویا ببینم...
و خودم را برای فردا آماده کنم...
یادم باشد این بار که دیدمش حتما بهش بگم: "دوستت دارم..!"

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
سهشنبه 16 اسفند 1390 ساعت 22:40 |
بازدید : 169 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
باران میبارید...دستهای لرزانم را دزدکی به صورتت کشیدم...میخواستم حس کنم گرمی تنت را...و تو در فکر رفتن بودی...احتیاج من وجود تو بود ...و تو فقط در فکر رفتن...

|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
|
سهشنبه 16 اسفند 1390 ساعت 22:33 |
بازدید : 168 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
بی خبر گذاشتی و رفتی...من اینجا هنوز منتظرم...میدونم سرت شلوغه...هر چقدر بخوای منتظر می مونم...زیر همان آلاچیق...عجله نکن...هر وقت دوست داشتی بیا...تو که خوش باشی من راضیم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
سهشنبه 16 اسفند 1390 ساعت 22:25 |
بازدید : 201 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
بعضی وقتها دلم خیلی هواشو میکنه...اما نمیخوام به روی خودم بیارم...خودمو به خنده میزنم که بگم مثلاً من شادم..! اما پشت خنده هام همیشه اشک جمع میشه...آروم سرم رو میندازم پائین... یواشکی اشک می ریزم...میدونم که دارم خودمو گول میزنم... اما باز دوباره میخندم و میخندم...
هی با توام! نمی بینی..!
بی تو حسابی شادِ شادم..!!

|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
|
سهشنبه 16 اسفند 1390 ساعت 22:16 |
بازدید : 225 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
دیگه خسته شدم...دلم خسته شده...دلم میخواد بره کنار دریا...اشک بریزه...دلم میخواد بره ...توی جنگل کنار شقایقها ...بشینه و گریه کنه...دلم میخواد ...بره یه گوشه خلوت پیدا کنه...پشت به هر چی عشقه بکنه...زانو تو بغل بگیره...های و های گریه کنه...و بگه دیگه کم آوردم...دیگه خسته شدم...ای دل بیچاره من...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
سهشنبه 16 اسفند 1390 ساعت 22:05 |
بازدید : 179 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
در می زند دلتنگی ...اینجا کسی هست...که همیشه دلتنگ است...من تنهائی ...دلتنگیها را بر دوش خواهم کشید... من غمنواز هستم...من خرابات میخانه هستم...من بیقرار تو ام...من سلطان غمم...میخواهم در تاریکی شب قدم بگذارم...و آواز می و مستی را سر دهم...میخواهم سر به بالین غم بگذارم...و بهش بگم لعنتی تا کی منو همراهی میکنی...

|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
|
دوشنبه 15 اسفند 1390 ساعت 23:17 |
بازدید : 188 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
ايستاده ام رو به آفتاب... نور ی سرگردان چهره سرخ مرا ...در ميان نگاهش مي سوزاند...ديگر نورآفتاب مهربان نیست... شبي پر تب و تاب... گونه هايم را زخم میکند... اما آن طرف تر شاخه گلي زرد...پریشان میگرید...از ناله پیچکی که میپیچد از درد...و صدایم میکند...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0