سلام زندگی
سلام هستی من...چندیست این دل بیقرار هوای با تو بودن را میکنه
چندیست فراموشم کرده ای...و من جز سکوت کاری ازم بر نمیاد
سکوتی کرده ام از جنس فریاد...سکوتم از رضایت نیست...دلم اهل
شکایت نیست...تو نمیدانی...هر روز در درون خودم چنان فریادهایی میکشم...که ارش کبریایی میلرزد...تو نمیدانی...در درون من چه
غوغائیست...کاش خداحافظی میکردی...کاش مهربانانه قلبم را میشکستی
کاش میگفتی دوستم نداری...تا این همه در انتظار نمی ماندم
همیشه چشم براه هستم...پنجره ای ساخته ام رو به خورشید
تو خورشید منی...کی طلوع خواهی کرد...در این زمستان مست
دارم یخ میزنم...ای الهه سرزمین خورشید...طلوع کن...بتاب
سیرابم کن از نداشتن های عشقی...ای ماه شبهای من چرا چشمانت را بسته ای...من جز سیاهی شب چیزی نمیبینم...نگاه عاشقانه ات را باز کن
میخواهم راهی را که به تو ختم میشود بیابم...بله عشقم...هنوز رو براه هستم...در انتظار تو

|
امتیاز مطلب : 31
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
|
شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 23:21 |
بازدید : 236 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
نمیدانم چرا صبح نمیشود...چند قطره اشک بیشتر نمانده...صدای شر شر باران...از یک سو...و صدای موسیقی قلبم از سوئی دیگر...احساسم را کشتی...قلبم را له کردی...و عشقم را بیرون کردی...گفتی برو...آخه من کجا را دارم که برم...غرورم رو شکستی...دستهایم را رها کردی...گفتی برو ...آخه بی تو کجا برم...قلبم پیش توست...نفسم پیش توست...عشقم نزد توست...آخه اگه برم میمیرم...باز تو بی وفائی کردی ...قلبم را شکستی و بسویم پرتاب کردی...حالا من باید بنشینم...تکه های قلبم را جمع کنم...باشه خیالی نیست...میرم...بی تو...با قلبی شکسته...خیالی نیست...عشقم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 23:02 |
بازدید : 191 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
همیشه درد میکشم من...گاهی آنقدر دلتنگ میشوم ...که بغضم هم چاره ای نمیکند...گاه آنقدر آه میکشم...از نبودنت...و گاه آنقدر رنج میکشم از بودنت...وای بر من...که چه بلا کشی هستم من...

|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
|
شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 22:48 |
بازدید : 189 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
گاهی هوا به هوا میشوم...چنان سریع می آیی که تمام بدنم خیس عرق میشود...می دوم خودم را این در و اون در میزنم...بازدوباره سریع غیبت میزنه...و من گیج نگاه میشوم...عرق سردی تمام بدنم را فرا میگیره...به هوای تو گاهی من هوایی می شوم... آسمان دلم ابری میشود...و باران از شیروونی نگاهم جاری میشود...دوباره پشت پنجره منتظر میمانم تا دوباره منو هوائی کنی...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 22:05 |
بازدید : 183 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
مرا اینگونه باور کن...که من عاشقترین هستم...درون سینه غم یکه میتازم...منم تنها...منم غمگین...منم با غصه ها هم دم...که من از یادها رفتم...غریب و بی کس و تنها...که حتی من بهاری هم ندارم...نمیدانم خدائی هست...که من تنها شدم با خود...کسی یادم نمیخواهد...خدا هم ترک من کرده...گنه کردم ...شکستم قلب دلداری...نمیدانم...چرا اینگونه مینالم...خیالی نیست...که من زائیده رنجم...خودم رنجم ...کمی هم مست و دلتنگم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 20:47 |
بازدید : 187 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
غصــه نخــور ...راهم را عوض میکنم...تو فکر کن من نیستم...جنگل را برای تو ساخته ام...برای دیدارهای پنهانی تو...من کنار رودخانه میمانم...پاهایم را آویزان میکنم...تا دلتنگیهایم را درون رود بریزم...هوا بارانی دلم بارانی ...اما هوای تو بهاریست...چشمهایم را میبندم...صدای قناریهای عاشق...گوشم را نوازش میدهد...اما قلبم کجاست...چرا صدائی نمیشنوم...گویا مرده ام...آری قلبم ایست کرده...صدائی نمیشنوم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 14:18 |
بازدید : 201 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
وقتی به تو فکر می کنم... بی اختیار باران میبارد...اشکهایم سرازیر میشود...میان دستهای لرزانت...نگاهم گره خورده...میان نگاه غریبانه ات...صدایم کن...میخواهم برایت آواز بخوانم...چشمهایت را نیمه باز کن ...میخواهم چشمهایم را به استقبال نگاهت بفرستم...

|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
|
شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 14:06 |
بازدید : 195 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
تو با من چه کردی عشقم...چرا نمیتونم فراموشت کنم...به جنگل میروم تو را آنجا میبینم...به دریا میروم تو را میان امواج سرگردان میبینم...توی خواب و بیداری تو هستی که همراه منی...تمام خاطراتم شده تو...تو شدی همه هستیم...بگو تو با من چه کردی...در بود و نبودت احساس دلتنگی میکنم...تو کیستی...چه هستی عشقم...

|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
|
شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 13:59 |
بازدید : 216 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
میخواهم امشب تمام بی وفائیهایت را بشمرم...میخواهم تمام نگاهها یت را عاشقانه ورق بزنم...میخواهم نسیم را تا کنم میان نگاهت...تا هر وقت چشم گشودی ...نسیم عشقت تنم را نوازش دهد...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0