گاهـي میخواهم فریاد بکشم...اما فریاد رسی نیست...دلم برای خودم تنگ میشود...برای روزهای با تو بودن تنگ میشود...میخواهم سکوت کنم...سکوتی از فریاد ناخواسته...سکوتی که پر از فریاد های بی کسی است...دلم میخواد کودکی بودم بازیگوش...تا با خودم قایم با شک بازی کنم...چشمهایم را بگیرم و تو قایم شی...و من بشمرم ...بعد هم پیدات کنم...و اینقدر از دلتنگی فشارت دهم تا در من حل شی...گاهی میخواهم اشک باشم...تا روی گونه ات بنشینم...گاه میخواهم نباشم...نباشم تا ندانم چگونه دلم را میشکنی...دلم براي خودم تنگ ميشود... گاهي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود... گاهي دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد..

یک تماس اشتباهی ...الو سلام...میخوام با هات دوست شم ...
من دوستی ندارم...اینجا خیلی تنهام….
خیلی خوشحال شدم...که میتونم شریک تنهایی کسی شم...آخه من خودم هم تنها بودم...
فردای آنروز...کلی صحبت کردیم...دیگه تنها نبود...کسی رو داشت که غمخوارش باشه...من هم خوشحال بودم...حرفهایی میزد که منو عاشق خودش میکرد...آخه من خیلی تنها بودم...اما بروی خودم نمی آوردم...
روز بعد...من منتظر زنگ تلفن...از جا جستم...الو سلام...صدای دلنشینش آرومم کرد...کلی صحبت قشنگ کرد...در آخر گفت ...میشه تو رو ببینم...
کلی خوشحال شدم ...گفتم باشه...اون میگفت من خیلی تنهام...غافل از این که من از او تنها ترم...
روز بعد...
سر ساعت مقرر...من بودم و دلهره...راس ساعت آمد...گامهایش دلم را به هیجان وا میداشت...نزدیک شد...سلام...سلام عشقم...عاقبت از تنهایی رها شدم...
تو اولین و آخرین عشقم خواهی بود...خنده ای از سر شوق کردم...خوشحال بودم...که هر دو از تنهایی رها شده بودیم...
روز بعد...منتظر زنگ تلفن بودم...
الو سلام...عزیزم یک سفر کاری دارم...چند ماهی نیستم...یادت باشه تو عشق منی...
فراموشم نکنی...
اون نمیدونست تمام زندگی من شده اون...گفتم باشه اما یادت باشه یه فلبی اینجا همیشه برات میتپه...
یک هفته بعد...الو سلام...
عزیزم اینجا خیلی زیباست...آدمهای زیبایی هم داره...اینجا مثل شهر خودمه...
اصلا احساس دلتنگی نمیکنم...عرق سردی روی پیشونی من نشست...
گفتم مواظب خودت باش...
یک ماه بعد...آخه بعد از هر تلفن فاصله زمانی تماسها طولانی تر میشد...
الو سلام...چقدر خوشحال بود...چه خبر...اینجا هوا خوبه...اینجا با یک نفر آشنا شدم
شبها با هم میریم بیرون...خیلی خوش میگذره...دیگه تنها نیستم...
تو چه میکنی...اونجا خوش میگذره...گفتم بی تو نه...اینجا من خیلی تنهام...
سه ماه بعد...
الو سلام...راستی من با این دوستم قرار نامزدی گذاشتیم...آخه اینجا قراره ماندگار بشم...گفتم تنها نباشم...این هم خیلی زیبا و مهربونه...
تو چه میکنی...من اینجا خیلی تنهام...
یک سال بعد...
الو سلام...راستی ببخشید دیگه شاید نتونم بهت زنگ بزنم...گفتم بی خبر نباشه...
برات آرزوی موفقیت میکنم...
تو چه میکنی...
من اینجا خیلی تنهام...
خدا نگهدارت باشه مواظب خودت باش...اینجا من همیشه تنها بودم...با تو و یا بی تو

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
سهشنبه 09 اسفند 1390 ساعت 10:50 |
بازدید : 231 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
تو باشی... باران باشد...جنگل باشد... یک خیابان بی انتها باشد...نگاه عاشقانه ات باشد...دیگر چیزی نمیخواهم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
سهشنبه 09 اسفند 1390 ساعت 10:48 |
بازدید : 218 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
درتمام روزهای که زندگیم بودی... من سهمی در زندگی تو نداشتم...صدایت آرامش دلم بود...صدایت را از من دریغ کردی...هر روز بی خبر میرفتی...اما باز میگشتی...این بار رفتنت خیلی طولانی شد...من هنوز منتظرم باز گردی...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0