آخرین باری که تو را دیدم...یادت هست چه بی قراری میکردم...آسمان میگریست...و ستارگان سر گردان شده بودند...ماه تبسم تلخی بر لب داشت...و من همچنان دلتنگی میکردم...و تو چه گستاخانه دستم را رها کردی...و به زمین خوردن من خندیدی...چه دردناک بود وداع من و فرار تو...هنوز بغض دردناک شقایقها را حس میکنم...بشکنید...بغضهایتان را ای دل شکستگان عشقی...

برایم جائی پیدا کن...میخواهم فریاد قلبم را به شبهای تاریک برسانم...در کدامین جنگل احساس...بغضم را فریاد کنم... زیر کدامین آسمان بیقراری... کجا باید صدا سرداد...فریادی میکشم از اعماق دلتنگیم...فریاد و فریادها...اما چرا فریاد رسی نیست...سیاه پوشی نزدیک میشود...گوئی فریادم را شنیده است...زنی سیه جامه زیبا روی بود...دستم را بگرفت و با خود برد...کلبه ای داشت از احساس...درون کلبه شدیم...زبان بگشود...برای چه فریاد میکشی...ببین مرا در این کلبه محزون...سالهاست فریاد میکشم...تمامی مردم کر شده اند...حتی دریاچه های غرور هم کور شده اند...ببین بیقراری مرا...سالهاست در انتظار گمشده ام هستم...کلبه ای داشتم رنگین...که در این سالها رنگ آن سیاه شد...جامه ای داشتم رنگین...که از این بی وفائیها مشکی شده است...قلبم را ببین...جای سالمی در آن نیست...دیگه فریاد نزن...برو بمیر...مثل من که چندیست مرده ام...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 16:56 |
بازدید : 203 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
چشمانت راببند ... تلخی روزگار رانبین... بی وفائیها و دوریها را نبین...عادت میشود برایت بیقراری... چشمانت را به زور ببند ... نگذار شکست را ببینند...نگذار بی وفائی عشقت را ببینند...ببند چشمانت را...سرشکسته میشوی...نگذار چشمانت باز بمانند...چشمانت را ببند...محکمتر...نگذار درزی باز بماند...اگر چشمانت باز شد...کاری از دست دلت بر نمی آید...آن وقت است که باید بگوئی هر چه بادا باد...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 16:45 |
بازدید : 229 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
تنها با خیال تو سفر کردم...در اعماق سنوبرها...نسیم باد تنم را نوازش میداد...قناریهای مست چه عاشقانه آواز میخواندند...و شقایقها چه دلتنگی میکردند...من و خاطرات شیرینت...در میان برگهای خشک پرواز میکردیم...چادرم را چند متر آنطرف تر از خیالت بر پا کردم...نماز عشق را به درگاهت ادا کردم...غنچه های آرزوهایم بر شاخه های خشک جوانه زده اند...و همچنان صدایت که عاشقانه قلبم را به تپش وا میداشت...مرا با خود به انتهای سرزمین آفتاب میکشاند...چشمهایت شب را برایم روز میساخت...و اشکهایت ساقه های وجودم را طراوت میبخشید...در انتظار مانده ام...ساقه هایم...غنچه هایم...خیالم...و عشقم...و تو همچنان با نیامدنت آزارم میدهی...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 14:37 |
بازدید : 227 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
قرار مان نزدیک است...لحظه ها را تند و تند کنار میزنم...دیوانه و سر خوش در پوست خود نمیگنجم...مست و غزلخوانم...باز میلرزد دلم...شانه میکنم خاطراتمان را...منتظر قطاری هستم که سالها پیش ... تو را از من گرفته بود...سبدی دارم پر از ستاره های نورانی...برایت چیده ام از آسمان عشقمان...صدای بوق قطار مرا به خود آورد...صدای یک نواخت چرخ قطار ضربان قلبم را تنظیم کرد...آرام آرام قطار نزدیک شد...آه چه صحنه رمانتیکی...صدای ترمز قطار قلبم را از جا کند...درهای واگنها باز شد ...مسافرین پیاده شدند...یکی پس از دیگری...اما تو کجایی عشقم...پاهایم توان تحمل مرا نداشتند...تکیه بر دیوار زدم...تا اشکهایم را جاری کنم...صدایی آرام گوشم را نوازش کرد...روزبه جان...برق از چشمانم پرید...با صدای بلندی گفتم جانم...آه...چشمهایش چه دل آرام بود...در آغوش گرفتم و پروانه وار چرخیدم
...فریادی زدم از سر شوق...عشقم دوستت دارم...
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
|
پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 13:57 |
بازدید : 202 |
نویسنده :
[cb:post_author_name]
| ( )
|
از کجا باید گذشت...تا کجا باید دوید...دیگر چشمهایم راهی نمیبینند...کوله باری دارم از عشق و وفا...خریداری نیست...آهای مردگان قلبی...عشق دارم ارزان میدهم...غمهایتان را هم میخرم...دلتنگیتان...غصه هایتان را هم میخرم...کوله باری دارم از عشق و صفا...مفت میفروشم...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0