دلنوشته های همسفر عشق
زنگ تفریح
جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 21:09 | بازدید : 334 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شمع میسوزد
پنج‌شنبه 27 بهمن 1390 ساعت 20:46 | بازدید : 351 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

آیا هنوز تکه ای از آسمان را زیر سر داری..؟!هنوز هم ستاره ها در اختیار برق نگاهت هستند...باز هم ماه را به همراه خود داری...من همان نگاه عاشق پروانه ها هستم...بیا به پرواز خود ادامه دهیم...گل در انتظار است و شمع همچنان میسوزد...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


انتظار
سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 21:39 | بازدید : 310 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

 

بغضی دارم از جنس باران...گره خورده در گلویم...

پشت پنجره مانده ام...نگاهم به قاصدک هایی است که از پی تو سرگردانند...

کی میترکد حباب اندوه فاصله ما..؟!

بیا عشقم...هنوز منتظرم....

 


|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


عاشقانه آمدی ...
سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 01:35 | بازدید : 275 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

چه عاشقانه آمدی...عاشقترینم کردی...چه اشکهایی که به پایت نریختم...چه پروازهایی که بر بامت نکردم...و تو چه زیبا ترکم کردی...چه آسان...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


غم را پنهان میکنم
سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 01:28 | بازدید : 341 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

غم را پنهان میکنم...در آشفته خیالم...نشسته ام با رنجهایم کلنجار میروم...و چشمهایم در انتظار تو...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


|
امتیاز مطلب : 127
|
تعداد امتیازدهندگان : 28
|
مجموع امتیاز : 28


به مناسبت روز عشق...تقدیم به عشقم...
دوشنبه 24 بهمن 1390 ساعت 23:49 | بازدید : 290 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 عشقم ببخش اگرچه دورم...

اما قلبم همیشه پیش توست.

و به عشق تو می تپد
 
بدان تو را در تمام ضربانهای قلبم حس میکنم.
اگرچه امروز حضورم را در کنارت حس نمیکنی اما روحم هر لحظه روحت را نوازش میکند.
تو در این لحظه های طلائی هر دم با نفست وجودم را گرم میکنی ..
هر دم با من و در منی...!

و در این روز زیبا میخوام بهت بگم که..

 متشکرم...
برای همه وقتهایی که مرا به خنده واداشتی.
برای همه وقتهایی که هرچند خسته اما با جان و دل به حرفهایم گوش کردی.
برای همه وقتهایی که با حرفهای معجزه آسایت به من جرات و شهامت دادی.
برای همه وقتهایی که از راه دور مرا در آغوش همیشه گرمت گرفتی.
برای همه وقتهایی که با من شریک شدی.
برای همه وقتهایی که خواستی در کنارم باشی و بودی.
برای همه وقتهایی که به من اعتماد کردی.
برای همه وقتهایی که مرا تحسین کردی.
برای همه وقتهایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.
برای همه وقتهایی که گفتی دوستت دارم.
برای همه وقتهایی که در فکر من بودی.
برای همه وقتهایی که برایم شادی آوردی.
برای همه وقتهایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.
برای همه وقتهایی که دلتنگم بودی و دوریم را به جان خریدی.
برای همه وقتهایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقتهایی که با من گریه کردی.

و برای همه وقتهایی که دیگر نیستند و به خاطره ها مبدل شدند...

 
امروز برای من روز مقدیست.

روز دوباره متولد شدن تو که ماه زندگی منی. 
امروز و هر روز دوست دارم فراموش نکنی که... 
آغوش من برای تو همیشه و همیشه باز است.
هر گاه دلت گرفت، یا از زمانه آزرده شدی، من مثل همیشه اینجایم...
هر چند نیستی و نمی آیی، اما من تا ابد قاطعانه و محکم همچون کوهی در کنارت هستم و میمانم.
من برای توام و تو تا ابد مالک وجود منی.
میخواهم تا ابد با تو باشم چه اینجا چه آنجا، چه شیرین و چه تلخ، مهم نیست.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


خاطرات ماندگار
دوشنبه 24 بهمن 1390 ساعت 22:11 | بازدید : 348 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

عاشقانه هایت را...روزهایت را...زندگیت را...مرور نکن...فقط خاطرات ماندگار هستند...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شب عشاق: ماجرای من و عشقم ..!
دوشنبه 24 بهمن 1390 ساعت 21:55 | بازدید : 347 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

شب عشق بود...همه داشتن برای عشقشون کادوهای قرمز میخریدن..! منم کت و شلوارم رو پوشیدم...رفتم تا برای عشقم کادو بخرم...آخه منم عاشق بودم خب..!

رفتم به یکی از این مجتمع های خرید...وای که چه خبره...این مغازه به اون مغازه...شما نمیدونید آخه!
من خیلی دیر انتخاب میکنم..! بالاخره اونی که دوست داشتم پیدا کردم...
کلی هم مخلفات بهش آویزون کردم...اومدم سمت ماشین...یک قبض جریمه
طبق معمول زیر برف پاک کن بود...برداشتم...یه احوالپرسی هم با آقای پلیس کردم!
خوشحال رفتم پشت فرمون نشستم...و حرکت کردم...طبق معمول به رستوران رفتم
غذا سفارش دادم...دیگه هیچ کم و کسری نبود...همه چیز مهیای یک شب نشینی
دلچسب عاشقانه بود...با خودم میگفتم: "سورپرایزش کنم بهتره..!"
در خونه رو باز کردم...دوون دوون اومد سمت من...پرید توی بغلم...
من هم بوسیدمش...تلویزیون رو روشن کردم...
پشت میز غذاخوری نشستیم...غذامونو خوردیم...
الان دیگه وقت تحویل کادو بود...چشمام پر از اشک بود...
آخه پس من این کادو رو واسه کی خریدم..؟!

من موندم و کادو و عشقی که کنارم نیست...سیکا هنوز در حال بوسیدن منه...سگ با وفای من...

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


این است رسم عاشقی
دوشنبه 24 بهمن 1390 ساعت 21:09 | بازدید : 418 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

 

سرنوشت من همین است...که من بمانم...و در حسرت تو اشک بریزم....
و تو از زندگی من بروی...و قلبم را با خود ببری...و تا ابد دلم با تو بماند...
و تو بغضت را برای دیگری بگشایی...و اشک هایت را با او تقسیم کنی...
این است رسم عاشقی...این است دلدادگی...که من شبهاخاطراتم را به عشقت وصله کنم... 
رسم روياها همين است...که من باشم ...و تو رویای عشقم باشی...
نمیخواهم باور کنم...که تو مال من نیستی...
ببین ...با تو ام...آهای...نفسم در هوایی که تو نباشی بند میشود...میدانی؟

 

سري جديد کارت پستال عاشقانه LovE


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


خداحافظ عشقم
دوشنبه 24 بهمن 1390 ساعت 16:25 | بازدید : 365 | نویسنده : [cb:post_author_name] | ( نظرات 0 )

دستانمان گره شده بود...آرام و بی اینکه کلامی بگوئیم...بسوی قطار سرنوشت گام بر میداشتیم...
من غمگین و مضطرب...و تو خوشحال و سرکش...با هر گامی که من بر میداشتم قلبم کند تر میزد...

اما تو گامهایت را استوار بر میداشتی و خوشحال بودی...تمامی مسافران در حال سوار شدن بودند...

و من میترسیدم دستت را رها کنم...تو با لبخندی که با شوق تو ام بود گفتی...عزیزم وقت خداحافظی

رسیده...منو چند باری بوسید...و سپس گفت مواظب خودت باش...میخواست دستش را از دستم رها کند

اما من دلهره داشتم...چشمانم پر از اشک و...در دلم اشوبی بر پا بود...آرام دستش را رها کردم...

اما سر انگشتانش را میان انگشتانم گرفتم...دوباره گفت حتما باهات تماس میگیرم...انگشتانش را رها کرد...

و قلبم از تنم رها شد...پاهایم سست شده بود...با هر قدمی که از من دور میشد...قلبم ضربان را فراموش میکرد...

گویی قلبم را با خودش برده بود...دربهای قطار را بستند...پلکهایم بسته شد...صدای نعره بوق قطار

بلند شد...صدای نعره قلبم هم بلند شد...فقط فریاد میزدم...و او فقط برایم دست تکان میداد...

قطار براه افتاد...با هر بوق قلبم از جا کنده میشد...او خوشحال و سر مست دست تکان میداد...

و من عرق سرد تنم را خیس کرده بود...دستانم توان حرکت نداشتند...پاهایم توان ایستادگی نداشتند

و دنیا به چشمم سیاه شد...و در بیمارستان؟؟؟؟؟

این بیمار باید پیوند قلب شود....

 عکس


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 279
:: کل نظرات : 27

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 11
:: بازدید ماه : 90
:: بازدید سال : 90
:: بازدید کلی : 90
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران